دو هفته قبل همسایه روبروییمون زنگ زد وبرای چهار آبان دعوت کرد خونشون..جلسه قران وختم یاسین داشت...نمیدونم چرا کلا یادم رفته بود.در این فاصله هم ندیدمشون..دیروز سر صبحانه شوهرم گفت:رفتی مهمونی اکرم خانم...با تعجب گفتم تو از کجا میدونی مگه دیروز بود ..گفت:اره....دیروز اکرم خانم کلی میوه خریده بود وبه منم تعارف کرد وگفت مهمونی داره ....شوهر منم با همه سر شوخی داره...میگه به به اکرم خانم مهمونی افتادیم...اونم میگه نه زنونه اس وبه زرین بگو یادش نره وبیاد....با ناراحتی گفتم حالا چرا میگی..خوبه گفته یادش بنداز ...خیلی ناراحت شدم....هم برای از دست دادن مهمونی ،هم اینکه جواب اکرم خانم را چی بدم..پارسال هم که برای همین جلسه دعوت کرده بود ومن مریض شدم ونتونستم برم....همیطور که تو فکر بودم اکرم خانم زنگ زد ..فکر کردم میخواد گلایه کنه وبگه چرا نیومدی..ولی زنگ زده بود چندتا صندلی بگیره از من ..گفتم مگه مهمونی دیروز نبود ......گفت نه بابا امروزه..مگه آقای مهندس نگفته،سپردم که یادت بندازه...دیگه خیلی خوشحال شدم .................
این پست را در پنجم آبان نوشته بودم ولی یادم رفته بود ثبتش کنم..
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان ۱۳۹۵ ساعت 9:54 توسط آذر
|