عیدتون با تاخیر مبارک..
از صبح میخوام بیام تبریک بگ ولی زیاد شارژ نبودم.اصلا امروز خوب شروع نشد .اول صبحی حاجی با سرو صدا بیدارم کرد که وااای پاشو من سرما خوردم.زیاد هم زود نبود ها ولی، انتظار داشتم روز تعطیل کمی بیشتر بخوابم.یا لا اقل با سروصدا بیدار نشم.
شیر داغ کردم.از شانسش وسایل سوپ داشتم سریع سوپ درست کردم و چایی ومسکن خورد و خوابید .
منم از حرصم دوباره رفتم تو تخت.
یک عالمه هم کار داشتم ودارم
فکرشو نمیکردم خوابم ببره.ساعت یک با صدای بلند میوه خواست.نمیدونستم که ساعت چنده!
عصبانی شدم که چرا منو همش بیدار میکنی.ولی وقتی ساعتو نگاه کردم کمی آروم شدم .ولی بازم نمیشه گفت حق داره.چطور اون هر ساعت روز میخوابه ما رعایت میکنیم
خلاصه میوه دادم وسریع براش ماهی سرخ کردم کمی هم سوپ مونده بود .
خ.دم فقط یه ذره سوپ خوردم.
بعد از ظهر های روزهای تعطیل میره سر کار.منم باهاش میرم.بعد اونو میذاره به حساب تفریح.
چون محل کارش بیرون شهره
دو سه هفته هست که نمیرم .
تنهایی تو خونه بیشتر آرامش دارم.
از اول امسال همش مشکل دندان داشتم واز مهرماه شروع کردم چندتایی را کشیدم.چندتارا هم قبلا کشیده بودم .خلاصه آخرش دکتر مصلحت دید که همرو بکشیم.خیلی عذاب کشیدم .زخمشون به سختی خوب میشد .برای ایمپلنت هم زیاد مصلحت ندید دکترم .مجبور شدم پروتز متحرک سفارش بدم.
دوسه روزهست که استفاده میکنم.خیلی ناجوره.
فکر کنم اخلاق سگی امروزم وحال ندار بودنم مربوط به اونم بود..اصلا یک خاطرات دور ومبهمی یادم میومد وناراحت میشدم ، که خودم هم فراموش کرده بودم.چند تاشو عصری به خواهرم تعریف کردم .کمی باهم خندیدیم ،بعدش بر باعثش فحش دادیم.بعد حالم خوب شد ورفتم خرید کردم وشام هم به قول شما فارسها دمی نخود فرنگی درست کردم وبدون استفاده از اون پروتز لعنتی مثل گاو خوردم.از گشنگی میمردم.اینقدر خوردم که الان خوابم نمیبره.
دختر برادرم کوچکم که توی ترکیه دانشجویه روز پنجشنبه اومده.از وقتی مامانش به رحمت خدارفت،نیومده بود.
مامان خانمی از اول دوست داره همرو دور هم جمع کنه. اصلا با مهمونی دو سه نفره میونه نداره
ولی از چند ماه پیش که مریض شده این اخلاقش شدت پیدا کرده.خودش منو تعیین میکنه خودش روزشو تصمیم میگیره .خودش دعوت میکنه .اونوقت خرید وتدارکات وپخت وپز با من وخواهرم وخدا خیرشون بدهدخترا هم هر کدام یک گوشه کارو میگیرن.
در دور همی ها اکثرا به اصرار نوه من مافیا یا پانتومیم بازی میکنن.ولی اینبار خواهرم باند آورده بود وبچه ها حسابی رقصیدن
درسته خسته میشیم ،ولی شادی بچه ها میارزه.
مامانم هم بخاطرپسراش خیلی خوشحال میشه،که از تنهایی در میان.
کلا همه خوشحال بودن وخوش میگذشت.بجز برادر بزرگه..
یه جور عجیبی ماتم گرفته بود.
حالا ماما هم یک سوتی داد خوبه کسی نشنید .
گاهی تو این دور همی ها مامان بدش نمیاد به اونم تعارف کنیم برقصه.اینبار که تعارف کردیم گفت نه من با پسرام میرقصم..همونجا بود که من متوجه شدم برادر بزرگه نیست .دنبالش گشتم .تو تراس بود.چشماش هم خیس بود...
دیگه هم به مامان نگفتیم برقصه
وای از برادر کوچکه یک چیزی بگم شوک میشید.
ما که تو شوکیم....