عقد کنون

گفتم خیلی وقته نیستم بیام خبری از خودم بدم وبرم.

امروز جشن عقد کنان خواهر زاده.

الان من ونوه جونم تو ارایشگاهیم. نوه جان سشوار میکشه منم یک سشوار ساده میگیرم بعد از اون .

دوتا ازدخترها ومادر داماد هم توی یک آرایشگاه دیگه هستن واون یکی‌ ها هر کدوم یک جای دیگه.از تلگرام وتلفنی مرتب جویای حال هم هستیم.از بس که ذوق داریم .آخه یه دونه پسرخاله هست وجهارتا دخترای ما .هم پسر خاله هست .هم جای داداش کوچکه شون

خدا قسمت همه جوونا بکنه انشالله .

گفتم به شما هم خبر بدم دعای خیر بکنید که من به دعای خیر شما عزیزان خیلی خیر دیدم .تو این شلوغی دختر دومی و دختر کوچکه هم بیماری ویروسی گرفتن .

داماد هم همینطور ....

خدا بخیر کنه با سرم ومسکن سر پا شدن ..فردای عقد هم جشن قند باشی تو خونه خواهرمه .

بردن قند باشی یک رسم قدیمی هست که حالا منسوخ شده ولی اینا دوست دارن همه مراسم قدیمی وجدید اجرا بشه..

از مهمونی پست قبل بگم که خیلی خوب بود وبه همه خوش گذشت .فقط اینقدر خورد ن که من واقعا نگرانشان بودم.البته من از مهمون خوش خوراک خوشم میاد ها ،ولی اینبار واقعا نگران بودم .ولی خدارا شکر طوری نشد

از اینکه کامنتها را بدون پاسخ تأیید کردم خیلی عذر میخوام در اولین فرصت حتما جواب میدم .

نوبتم شد فعلا به خدا میسپارمتان

مهمونی در خونه باغ

چند سال پیش همسر بدون مشورت با یک خونه روستایی خرید.بنا به دلایلی که فقط برای خودش جالب بود.تو شهر ما اکثرا همه باغی خونه باغی نسبت به وضعشون دارن وتجهیزات کردن ،ولی دیگه خونه روستایی نوبره والا.ولی از اونجایی که من خودمو باهر شرایطی وفق میدم.پیشنهاد دادم تغییراتی بده وبازسازی کنه .اولش گفتم این کرت سبزیجات را جمع کن که من اهل سبزی کاشتن نيستم. نه اینکه دوست نداشته باشم ها.نمیتونستم زود زود برم ورسیدیم کنم.اغل ومرغ دونی هم جمع شد وهمه شدن یک حیاط بزرگ موزائیک شده .

یک قسمت مو کاشتن.

خونرو هم سرامیک ونما کاری کردیم.

الان دیگه هر هفته با بچه ها عصر جمعه میریم اونجا.

یک جمعه هم با دوست دوران دبیرستانم ترلان رفته بودیم.اینقدر این دختر با ذوق هست .اینقدر تعریف وتمجید کرد.با پسرش تصویری تماس گرفت وهمه جارو نشون داد.اونم ذوق کرده بود.خلاصه که خودم هم باورم که جای قشنگیه..

درحالی که پارسال خواهر شوهرمو دعوت کردم ،کلی عیب وایراد گرفت.

فردا هم علاوه بر بچه ها چند نفر مهمون دیگه دارم .از صبح تو خونه همه غذاهامو درست کردم.وتا الان مشغول سرخ کردن بادمجون برای خورش وپزیدن دلمه بودم ،کلی هم جوجه گرفتم دامادها زحمتشو میکشن.اونجا فقط برنج درست میکنم.

سالاد ودسر هم خواهرم ودخترا زحمتشو میکشن

ظهر که داشتم برای فردا خورش درست میکردم ،یه دفعه دلم خواست یک میز حسابی برای حاجی بچینم.

گفتم با خودش میگه کارت من دست این خانمه .اونوقت به من نمیرسه وفقط هفته به هفته مهمونی انچنانی میگیره،،.کمی از خورش فردا برداشتم.حسابی دورچینش کردم که میدونم حاجی عاشقشه.سالاد وسبزی خوردن اماده کردم..مثل قدیما براش شربت درست کردم،نمیدونم چرا یهویی دلم ورژن قدیممو خواست.

ولی با کمال تعجب اصلا فرقی براش نداشت.خیلی عادی نشست خورد وبلند شد هٔ

بعد ناهار گفتم ،قدیما اگه از غذایی خوشت میومد لا اقل یک هوووووم با خودت میگفتی ...

گفت نه عالی بود.همین.

به درک.

من که حالم خوشه.

بعد شام هم همش سرش تو گوشی بود .هی تایپ می‌کرد

.یک نوه دارم دبیرستانی هست عاشق هم هستیم.ازش خواستم گوشی بابا جونشو هک کنه .نمیدونم نخواست ویا نتونست..گفت نمیشه.

بهش میگم از خارج برای ایشون دعوت نامه اومده.خدا کنه بره حالشو بگیرن.

میگه مامانجون به محض اینکه پولاشو بگیرن بلاکش میکنن.گجا میخواد بره.

نمیدونم چرا همه اینو میدونن.این مرد به این بزرگی نمیدونه...

برم بخوابم وفردا میام از مهمونی میگم براتون.

حالا میگم فردا رفت تا آخر تابستون

بیایی از خودتون بگید

سلام دوستان گلم .امیدوارم در این روزهای پر تنش همه دوستانم وهمه هم وطنانم در سلامت باشید .بیایید از خودتون خبر بدید،ببینم دراین ده روز چه ها بر شما گذشت .

باورم نمیشه سه ماه بهار هیچ پستی نگذاشتم .میدونید با خودم میگفتم دیگه همه چی عادی شده مردم چکار دارن من مثلا تولد همه دخترام تو بهاره جشن گرفتیم نگرفتیم ،دیگه شاید برای مخاطبینش تکراری باشه.حتی تو اینستا هم خیلی وقته عکس اینا نمیذاشتم .

ولی با شرایط فعلی آدم دلش میخواد همه اون لحظه های تکراری را ثبت کنه ..

حالا شرایط ج ن گ یک طرف باز من افتادم تله.نمیدونم چکار کنم.

درست روز اول یعنی جمعه ساعت شش برادر بزرگم زد ومنم سراسیمه از خواب پریدم .خیلی ترسیدم.با حالت وحشت وهیجان گفت خونه ای بچه ها بیان خونه شما من تو جاده ام.المهدی را زدن.من که خواب وبیدار بودم گفتم اون کیه ..ما امروز نمیریم باغ ها..هی اون میگه زدن من چرت وپرت تحویل میدم..یه دفعه خواب از سرم پرید و شوکه از جا پریدم .همون موقع دخترا ومادرم رسیدن.اصلا نفهمیدم چه لزومی داشت اون موقع صبح منو اونجوری بیدار کنن واوار بشن رو سرم.ده روزه هم در فشار جسمی هستم هم فشار روحی .چون شوهرم همش غر میزه که این چه وضعی.من آسایش ندارم من اتاقمو میخوام..حق هم داره.

تو شعر ما اصلا خبری نیست.فقط یک قرارگاهی بیرون شهره که گاهی اونجا صدای شلیک میاد.خونه ما ومادر وبرادرهاش تقریبا دریک منطقه هست .ما این سر خیابان واونا اون سرش.

والا حمال مفت گیر آوردن.

مجبور م بیشتر ناز این مرد را بکشم تا صداش درنیاد.

حالا آدم اولش فکر میکنه یکی دو روزه تحویلشون میگیره.ولی امروز متوجه شدم اینا برای دراز مدت برنامه ریزی میکنن..

دیگه خونم به جوش اومد وز زدم به مامانم وکلی گلایه کردم..از عصبانیت تمام بدنم گز گز میکنه گفتم من دیابتی هستم برای من استرس سمه..چرا چیزی به اینا نمی‌آید.

بعدش هم همین‌رو به برادر کوچکم گفتم.همه به من حق میدن.ولی چون برادرم تو فاز افسردگیه ودخترا هم دوهفته دیگه سالگرد فوت مادرشونع، کسی روش نمیشه چیزی بهشون بگه..خودم هم بدتر از همه

دیگه واقعا بین احساسات چندین گانه مغزم داره میترکهگاهی میگم ثواب داره ..گاهی بی‌عدالتی هایی که در حقم شده یادم میاد به مادرم گفتم من در این همه .همه اینا هم نباشه غر زدن های حاجی..

الان هم اولین روز تابستان وساعت یک بامدادهست همه خوابن ومن توی تراس نشستم واین پست را می‌نویسم. نمیدونم کی نت باشه وپست کنم‌. حتی وسطهای همین پست حاجی بیدار شد کمی پیشم نشست وغر زد ورفت.هی این میگه جنگ تموم شد که جمع کنن برن .ولی اونا میگن ننننننهههه تموم نشده.

همتون را به دستان مهربان خدا میسپارم .برای همه سلامتی وآرامش آرزو میکنم برام دعا کنید

به یلدا بگویید ما در کوتاه‌ترین‌ شب‌های سال، طولانی‌ترین شب‌های عمرمان را گذرانده‌ایم.💔

+ لعنت به جنگ و اضطراب و انتظار ..

عیدتان مبارک دوستان گلم

آخرین صبح1403
یکسال دیگه با شما کنارهم بودیم.
همدمم بودید.
با شادیهام شاد شدید و هر وقت غم داشتم برا من امنترین شونه شدید❤️
بچه ها مررررسی برا وجودتون و حضور پررنگتون کنار من.
شما برای من امنترین خانواده هستید.
پیشاپیش سال نو مبارک
الهی که 1404بهترین و شادارین لحظه ها رو براتون هدیه بیاره.
الهی 1404 یه گاوصندوق جادویی برامون باشه که با یه عالمه پول بیاد و هرچی هم ازش خرج کنیم اصلا خالی نشه.
الهی 1404 سال سفرهای رویایی برامون باشه.

عشقهاییییی من سال نو پیشاپیش مبااااااارک..

این پست را دیشب میخواستم بنویسم ،ولی متاسفانه خبر بسیار بدی آخر شب شنیدم که تا حالا اشکم بند نمیشه.شب چارشنبه سوری تو شهر ما پسر جوانی‌اش بمب دستی یک رهگذر ناشناس فوت کرده.پسرو ندیده بودم .ولی خاله اش دوست صمیمی خواهرمه.

خیلی دردناکه دلم آروم نداره.همش فکرم پیش خانوادش هست.الان دم عیدی چکار میکنن.

خودم کلی کار دارم شب قراره دخترا بیان خونمون،وگرنه میرفتم تشییع جنازه.

فردا هم عید سیاه زن داداشم هست خونه مادرم گرفتن.اونم که بیچاره توان کار کردن نداره.همه کارها رو دوش ما دوتا خواهر میوفته.دخترای برادرم سعی میکنن خودشون را قوی نشون بدن ولی غم ته دلشون را قشنگ میشه حس کرد.

دیشب تا دیر وقت پگ درست کردیم.چون ماه رمضون هست پذیرایی به صورت هست.

چارشنبه سوزی هم خونه مامانم بودیم .جاتون خالی خوش گذشت.

تولد نوه آخری را هم همونجا جشن گرفتیم وای که چقدر این فسقلی همرو دیوونه خودش کرده.همه عاشقشن

البته دورهمی وعید واینا بیشتر برای اقایونه.ما خانوما که پاره میشیم از بس کار می‌کنیم.

ولی بازم خدا ا صد هزار مرتبه شکر .

درپناه خدا باشید.

عیدتون پیشاپیش مباررررررکککک

مهمانداری

این چند وقت که نبودم ،اکثرا مهمان بودیم. گفتم که اول از همه مامانم مهمونی داد ، فرداش ز زده بیا اینجا اش درست کن.میگم کار دارم بذار فردا بیام میگه نه به نوه ها قول دادم.اخه بدون هماهنگی بامن؟

تازه باید سر راه خرید هم بکنم براش..به خاطر برادر زاده ها چیزی نمیگم....

یک روز هم دختر کوچکه دعوت کرد برای شام..

دختر دومی زنانه دعوت کرد برای ناهار..

دختر اولی از وقتی اومده اینجا عضو دوره دختر عموهام شده واین ماه نوبت اون بود که مهمونی بگیره..

خواهرم هم شام دعوت کرد..

وخدایی تو همه دور همی ها خوش گذشت .

دست گل همشون درد نکنه.

من ودختر سومی از زیر مهمونی در رفتیم .

در واقع فرصت نشد..چون چند روز هم مسافرمون پیش خاله هاش بود....بعدشم رفت برای شروع ترم جدید...

روز جمعه هم دخترا ومادرم را دعوت کرده بودمبرای ناهار .البته دعوت که نه همینجوری یهویی پیش ا.

یه چیزی بگم نخندید..

مامانم از وقتی آنژیو کرد ومدتی بد حال بود ،الان اینقدر میخوره که حد نداره.من به روی خودم نمیاوردم،الان میبینم همه متوجه شدن وبه همدیگه میگن ومیخندن .زیاد هم جثه بزرگ نداره.فعالیتش هم زیاد نیست

خوشبختانه چاق نمیشه.

ما یک اصطلاحی داریم میگیم استخوناش گشنه شدن .

اینجوری شده..

شهر ما اینروزا به غایت سرد ویخبندانه

چند روز حسابی برف باریده ومدارس وادارت تعطیله.حاجی هم نشسته ور دل من.

میگن هفته دیگه هم میباره..

علیرغم مشکلات سرما ویخبندان ولی ما به خاطر دریاچه خیلی خوشحال میشیم از بارش این نعمت الهی.

موضوع برادرم را در کامنتهای پست قبل گفتم دیگه .

مفصلش تو یک پست دیگه میگم.

مبعث

عیدتون با تاخیر مبارک..

از صبح میخوام بیام تبریک بگ ولی زیاد شارژ نبودم.اصلا امروز خوب شروع نشد .اول صبحی حاجی با سرو صدا بیدارم کرد که وااای پاشو من سرما خوردم.زیاد هم زود نبود ها ولی، انتظار داشتم روز تعطیل کمی بیشتر بخوابم.یا لا اقل با سروصدا بیدار نشم.

شیر داغ کردم.از شانسش وسایل سوپ داشتم سریع سوپ درست کردم و چایی ومسکن خورد و خوابید .

منم از حرصم دوباره رفتم تو تخت.

یک عالمه هم کار داشتم ودارم

فکرشو نمیکردم خوابم ببره.ساعت یک با صدای بلند میوه خواست.نمیدونستم که ساعت چنده!

عصبانی شدم که چرا منو همش بیدار میکنی.ولی وقتی ساعتو نگاه کردم کمی آروم شدم .ولی بازم نمیشه گفت حق داره.چطور اون هر ساعت روز میخوابه ما رعایت میکنیم

خلاصه میوه دادم وسریع براش ماهی سرخ کردم کمی هم سوپ مونده بود .

خ.دم فقط یه ذره سوپ خوردم.

بعد از ظهر های روزهای تعطیل میره سر کار.منم باهاش میرم.بعد اونو میذاره به حساب تفریح.

چون محل کارش بیرون شهره

دو سه هفته هست که نمیرم .

تنهایی تو خونه بیشتر آرامش دارم.

از اول امسال همش مشکل دندان داشتم واز مهرماه شروع کردم چندتایی را کشیدم.چندتارا هم قبلا کشیده بودم .خلاصه آخرش دکتر مصلحت دید که همرو بکشیم.خیلی عذاب کشیدم .زخمشون به سختی خوب میشد .برای ایمپلنت هم زیاد مصلحت ندید دکترم .مجبور شدم پروتز متحرک سفارش بدم.

دوسه روزهست که استفاده میکنم.خیلی ناجوره.

فکر کنم اخلاق سگی امروزم وحال ندار بودنم مربوط به اونم بود..اصلا یک خاطرات دور ومبهمی یادم میومد وناراحت میشدم ، که خودم هم فراموش کرده بودم.چند تاشو عصری به خواهرم تعریف کردم .کمی باهم خندیدیم ،بعدش بر باعثش فحش دادیم.بعد حالم خوب شد ورفتم خرید کردم وشام هم به قول شما فارسها دمی نخود فرنگی درست کردم وبدون استفاده از اون پروتز لعنتی مثل گاو خوردم.از گشنگی میمردم.اینقدر خوردم که الان خوابم نمیبره.

دختر برادرم کوچکم که توی ترکیه دانشجویه روز پنجشنبه اومده.از وقتی مامانش به رحمت خدارفت،نیومده بود.

مامان خانمی از اول دوست داره همرو دور هم جمع کنه. اصلا با مهمونی دو سه نفره میونه نداره

ولی از چند ماه پیش که مریض شده این اخلاقش شدت پیدا کرده.خودش منو تعیین میکنه خودش روزشو تصمیم میگیره .خودش دعوت میکنه .اونوقت خرید وتدارکات وپخت وپز با من وخواهرم وخدا خیرشون بدهدخترا هم هر کدام یک گوشه کارو میگیرن.

در دور همی ها اکثرا به اصرار نوه من مافیا یا پانتومیم بازی میکنن.ولی اینبار خواهرم باند آورده‌ بود وبچه ها حسابی رقصیدن

درسته خسته میشیم ،ولی شادی بچه ها میارزه.

مامانم هم بخاطرپسراش خیلی خوشحال میشه،که از تنهایی در میان.

کلا همه خوشحال بودن وخوش میگذشت.بجز برادر بزرگه..

یه جور عجیبی ماتم گرفته بود.

حالا ماما هم یک سوتی داد خوبه کسی نشنید .

گاهی تو این دور همی ها مامان بدش نمیاد به اونم تعارف کنیم برقصه.اینبار که تعارف کردیم گفت نه من با پسرام میرقصم..همونجا بود که من متوجه شدم برادر بزرگه نیست .دنبالش گشتم .تو تراس بود.چشماش هم خیس بود...

دیگه هم به مامان نگفتیم برقصه

وای از برادر کوچکه یک چیزی بگم شوک میشید.

ما که تو شوکیم....

زمستان

هنوز دفتر قضایی هستیم .

بعداز نوشتن پست قبل ،نگاهی به وبلاگ کردم ودیدم در پاییز فقط دوتا پست گذاشتم.واقعا کم لطفی شده در حق این فصل زیبا..

دوتا از نوه هام متولد پاییز هستن وخودم وبرادر کوچکم.به بهانه هر کدوم دور همی داشتیم.وجای همگی خالی خوش گذشت .

نوه ارشد متولد 8،8،88 هست الان برای خودش نوجوان رشید وسر وزبان داری هست. تمام تولدش مافیا بود .چون عاشق مافیا.همه لباس ها وتمشون را راهماهنگ کرده بودن.خودش هم کلی تزئینات مافیایی درست کرده بود..تولد برادر همین نوه هم 6 آذر هست کلاس سومیه .اونم در خانه بازی برگزار شد.خوب بود،دوستای مدرسه اش بودن ومنو دخترا ومامان وخواهرم.

از اون طرفم مادربزرگ وعمه اش.

بعضیا انگار حرف نزنن،نمیشه.مادربزرگش دوسال از من بزرگتره وسالم وقبراق.جلوی پله های خانه بازی با افاده واستاده بود وناز می‌کرد که من نمیتونم از پله ها بالا برم ،عروسم میدونست، من زانو درد دارن ونباید اینجارو رزرو می‌کرد. خلاصه حال دخترمو وگرفت واومد بالا..زیادم نبود ها پله اش اندازه یک نیم طبقه.

با داداشا هم صمیمی شدیم برای داداش کوچکه هم تو خونه مامانم تولد گرفتیم. اونم 7 آذر بود.

منم که حتما همگی میدونید 18 آذر هستم.

اونم خونه مامانم بود.

شب یلدا به بعد را هم تو پست بعدی مینویسم.

به خدا میسپارمتان برای همتون ایام خوشی را آرزو میکنم.

دفتر قضایی

سلام .

همسر از وقتی برادرش علیه اش شکایت کرده،خوره شکایت گرفته دم به دیقه میاد دفتر قضایی وعلیه یکی شکایت میکنه .گاهی بنا به ضرورت منم میاره.

الانم تو دفتر قضایی هستیم.

دلم میگیره اینجا.

اصلا نمیپرسم چیه وچرا،امضا میکنم میرم میشینم یک گوشه.

گاهی صبح زود میاییم و اینجا خوابم میگیره..موضوع امروز در ادامه درگیری برادرش هست هنوز تموم نمیشه بعد 12 سال

بیشتر از پول اون زمین خرج وکیل ودادگاه وکارشناس کرده وبیشتر از اون اعصاب خودش وما رو خراب کرده.

گاهی به زندگی دختر عموهام ودختر عمه هام ودیگر فامیلهای دقت میکنم،درسته زندگی بدون مشکل وجود نداره ولی هیچکدوم شبیه ما نیستن هیچکس هیچکس اینجوری نیست..

ولی من حدالامکان سعی میکنم زندگیمو معمولی بگذرونم.

.

باز نشستگی -مشاوره

🌷عصرتون زیبا
🍃🌼امیدوارم وقتی
🌷کتاب زندگیتون رو
🍃🌼ورق میزنید خوشی ها
🌷و دلخوشی هاش
🍃🌼اونقدر زیاد باشه
🌷که مجبور بشید
🍃🌼همه ناراحتی های
🌷گذشتـه را رها کنید

سلام خوب وخوش هستید .امیدوارم که پاسخ همه آری بشد.

منم خوبم. تغییراتی در زندگیم ایجاد شده.که بعدا میگم براتون.

خواهرم بهار امسال باز نشسته شد.یکبار با فامیلهای خودمون جشن گرفتیم .یکبار با فامیلهای همسرش .

امروز هم همکارهای سابقش را دعوت کرده .منم آماده نشستم دخترم بیاد دنبالم باهم بریم.گفتم تا اون بیاد حال خوب خودمو با شما به اشتراک بذارم

اومدن دختر بزرگه به شهرخودمون حال وهوای همرو عوض کرده وهمه خیلی خوشحالیم .بعداز بیست ودو سال غربت واینکه همیشه وهمه جا جاش خالی بود .حالا حسابی حالشو می‌بریم.

خدا همرو به آرزو وخواسته قلبیش رسونه.

با حاجی هم می گذرونیم ..حتی گاهی دلم براش میسوزه.

خواهرم بیشتر از من از دست کارهاش کفری هست.تا جائیکه توصیه میکنه برو براش گواهی هجر بگیر..

یا خدا مگه الکیه..این همه کار بزرگ وکوچک میکنه کی به این گواهی هجر میده.

تازه اقدام کنم ونتونم ثابت کنم اونوقت چی میشه.

در همین راست واینکه خیلی اعصابم خراب بودند چند وقت پیش ،

از یک مشاور وقت گرفت ومنو برد پیشش ،والا من اینقدر حرفم زیاد بود نمیدونستم از کجا شروع کنم .

خلاصه وار از گذشته ها گفتم ومشکلاتی که اخیرا بوجود اومده را به تفصیل گفتم..

ولی نمیدونم چجوری گفتم که همش طرف حاجی را گرفت وگفت اصلا به کارهاش وحرفاش اهمیت نده برو زندگیتو بکن همه حسرت زندگی تورا دارن .چکار کنه استانبول میبره اقامت میگیره برات(در میان صحبت خودش پرسید) رفاهتون را تامین کرده ،به بچه هاش تا میتونه کمک مالی میکنه.

حالا یک وقتایی هم مالی هدر میده مال خودشه..

..حالا خواهرم که اون بیرون نشسته بود هر لحظه منتظر بود دکتر صداش کنه ومارو ارجاع بده به روانپزشک ویا دستور بستری حاجی را در بیمارستان روانی بده.

وقتی اومدم بیرون وحرفای دکتر را گفتم دیگهخیلی خورد تو ذوقش وقرار شد یکبار دیگه هم بریم پیش یک دکتر خانم ولی هنوز فرصت پیش نیومده.

دیگه یواش یواش برم پایین الان دختر جون میرسه.