تا دیروز آبان ماه برام ماه پر ترافیک وپر ماجرا وخوبی بود همش مهمونی بودیم ..سوژه های خوبی هم دست میداد وبا خودم میگفتم الان میرم پست میذارم ولی فرصت نمیشد..چهارم که گفتم خونه همسایه بودم..هفته بعدش چهارشنبه خونه یکی از همسایه ها بودیم..هم خونش را عوض کردهی بود وهم دخترش از دانشگاه قبول شده بود..قبلا هم همسایه بودیم ..حالا رفته یه کوچه بالاتر ..خیلی خانم خوبیه وخونشون خیلی خوش میگذره..همسرش از پزشکان متخصص ومعروف شهره وآدمای بسیار شریفی هستن ..همونجا خواهر شوهرم گفت که پدرش داره تجدید فراش میکنه..

روز بعدش شوهرم یکی از آشناهاشو که همسایه هم هست وبا همسرش مشکل داره دعوت کرده بود خونمون تا ببینیم میشه اینارو آشتی داد یا نه .....منم گفتم برای شام بیاد تا فرصت بیشتری برای صحبت باشه...اونوقت مرده اینقدر گفت وگفت وخاطراتشو یادش اومد که آخرش گفت نمیخوام آشتی کنم........

دیروز هم شنیدم بیچاره از پله ها افتاده وومشکل پیدا کرده..........

فردای اون مادربزرگ دامادمون فوت کرد وچند روزی هم به مراسم اون گذشت...

واماااااااا پنجشنبه گذشته !!!!مهمون دختر عمه همسرم بودیم

فامیلهای پدری همسرم یکی از یکی بهتره اصلا آدم میمونه در وصف اینا چی بگه...

چه خانم نازنینی چقدر مهمون نواز چقدر خوش برخورد..هفته گذشته همین موقع داشتیم آماده میشدیم بریم خونش....چقدر هم خوش گذشت.....و امروز دارم میرم در مراسم دومین روز در گذشتش شرکت کنم......

باید سرخاک مادربزرگ داماد هم برم ..هر پنچشنبه باید رفت تا چهلم

فعلا به خدا میسپارمتان..

در پست بعدی مشروح اخبار ازدواج ناپدری همسرم واینکه چه جوری همه خواهروبرادرا افتادن به جون هم را براتون میگم..

خواهر شوهر بدجنسه سوری داره خودشو بهمون نزدیک میکنه