سلام دوستان عزیز..

از ابراز لطف همتون در پست قبل بینهایت سپاسگزارم..انشالله  قسمت همه جوونا بشه وهمه به هر چی آرزو دارن برسن..

این چند روزه اینجا خیلی سرده وبیشتر اوقات برف میباره و حاجی هم کمتر میره بیرون ونشسته ور دل من و منم شدم آبدارچی..

آخه یه روز قبل از یلدا یه خرابکاری کردو همه بهش گفتن ،کاش یه روز برفی را مینشستی خونه واستراحت میکردی وخودتو به درد سر نمینداختی..

ماجرا از این قرار بود که آخر شب روز یکشنبه یه اس ام اس اومد وفهمید که دختر جوان یکی از همکاراش فوت شده..با اینکه دیر وقت بود  وبرف میبارید،پاشد رفت خونشون...من جون با خانوادشون آشنا نیستم نرفتم...هممون خیلی ناراحت شدیم..معلوم بود که حاجی  ،نتونسته بود خوب بخوابه وصبح زود پاشده بود و زنجیر چرخ بسته بود تا بره سر خاک ولی ظاهرا شل بسته بوده وهمون اول  زنجیر ها باز میشه ومیپیچه به محور چرخها و ترمز ماشین از کار میفته وماشین هم میخوره به دیوار پارکینگ وخلاصه هم کلی دردسر وهم هزینه وهم اینکه ماشین منو برداشت ومن موندم بدون ماشین..مهمتر از همه اینکه به مراسم خاکسپاری هم نرسید.

با خودم گفتم ،عیب نداره لیست میدم خودش خرید میکنه...اونوقت  روز مهمونی ،ساعت سه اومده خونه که الا وبلا باید برای  خرید شیرینی خودت هم بیایی..من هر چی بگیرم حرف در میاری...تا من برم وبرگردم خانواده داماد وسایل را آورده بودن..ولی  مهمونای دیگه دیرتر اومدن..خدارا شکر از اونایی نیستن که زود رنج باشن وبهشون بربخوره..که مثلا  بگن ما اومدیم وشما نبودید واز این حرفا..

مهمونا هم یکی یکی تا ساعت پنج جمع شدن ..مادر دامادمون ،خانم خیلی خوبی ومهربونی هست..ولی در همه امور خودش مدیریت وبرنامه ریزی را در دست میگیره..مثلا تصمیم گرفته بود که موسیقی نباشه ویکی از فامیلاشون که موسیقی نمیره را دعوت کرده بود....عمه دامادمون اومد به من گفت که فکر نکنید ما بخاطر عزادار بودنمون نذاشتیم موسیقی باشه ،بیشتر بخاطر خانم فلانی هست...خلاصه بد هم نشد..چون روزها کوتاه هست..ما هم تند تند پذیرایی کردیم وعصر که پدر داماد اومده بود خانمش را ببره تعارف کردیم اونم اومد بالا .یه ساعتی با شوهرم  واون یکی دامادها حرف زدن وپذیرایی کردیم واز دلمه وپیراشکی عصرونه خوردن وبرای بعد شام جایی دعوت بودن ورفتن...سحر هم خونه خاله همسرش دعوت بود ،اونم رفت..خواهرم هم رفت خونه جاریش بر خلاف انتظار، ما شب یلدای ساکتی داشتیم ..

راستی تا یادم نرفته بگم خواهر شوهر وجاری با دختراشون اومدن وانگار نه انگار بین ما چی گذشته وکاملا عادی ..مخصوصا سوری ..جاری کمی  دمق بود و میگفت سرما خوردم.ولی انگار از سر گیری روابط ما براش خوشایند نبود...

زنداداش ها را هم روز دوشنبه ،علیرغم مخالفت بچه ها وخواهرم  ومیل باطنی ،دعوت کردم..با خودم گفتم من با اونایی که قهر بودم بخاطر سودا ومادر شوهرش آشتی کردم..حالا اینارو چرا نگم..ولی دخترا رو نیاورده بودن. چون اسم نبرده بودم وگفتم بیایید...البته کوچیکه را آورده بود..یه خرده تو دلم موند  دخترا نبودن...ولی تولد کافی شاپ را یادم آوردم که زیاد عذاب وجدان نگیرم

دوم دی ماه هم ما رفتیم َ خونه سوری برای به دنیا اومدن نوه اش.... سوم هم آیلار رفت تبریزو گفته که دیگه تا زایمانش نمیاد..همه نوه هاومن وسحر  سرما خوردیم ...