فامیلا پدری شوهرم را نه تنها من که هر کی دیده وشناخته دوست داره..هم مهربونن هم دست ودلباز وبا اینکه خیلی پولدار هستن بسیار خاکی ومتواضع  هستن ..بزرگ وکوچیکشان زن ومردشون وجوون وپیرشون.یعنی این دختر عمه که تازه فوت شد همه براش خون گریه میکردن....حتی ملکه هم که با همه جنگ ودعوا داشت عاشق اینا بود..

روزای اول ازدواجمون که هنوز ملکه زیاد رگ حسادتش قلنبه نشده وکمی منو دوست داشت ،گفت هر وقت با این حاج خانم یا بچه هاش بودی حتما اسپند دود کن که بد جور چشمشون شوره..منم تعجب کردم وگفتم من شنیدم آدم حسود چشمش شور میشه اینا که دریای محبت هستن..گفت نمیدونم شاید از محبت زیاده..

جونم براتون بگه من هر وقت اینارومیبینم یا مریض میشم یا چیزی گم میکنم..اون روزی هم که انگشتر گم شد،اینا اومده بودن برای عیادت واز من پرسیدن بازم سیسمونی گرفتی ؟منم با تعجب نه دیگه چه خبره!انگشتر خریدم  براش ودوره اش کردن ونگاه کردن وبه به وماشالله گفتن واز بس باهاشون راحتم توضیح دادم که یکیش کادوی منه واون یکی کادوی شوهرش برای زایمان قبلی و دیگه انگشتر را ندیدیم تا امروز.