امروز تازه عروسم ناهار مهمونم بود..واز صبح به عشق اونا همش سر پا بودم..دیروز هم سحر اینا اینجا بودن..وقتی زیاد خسته میشم دیگه حتی حال ندارم برم سر جام بخوابم وروی کاناپه خوابم میبره وجقدر اینقدر خواب میچسبه.......یهو با صدای بلند شووری از خواب پریدم که مسواک من کو؟من از اول اول دوست ندارم مسواکم را جلوی روشویی بذارم..جایی تو آشپز خونه میذارم..بچه ها هم میبرن تو اتاقشون..فقط حاجی میذاش جلوی آینه روشویی که اونم از وقتی اومدیم طبقه بالا دیگه جای مسواک نصب نکرد ومیذاره بیرون دستشویی یه آینه وکنسوله روی اون...منم کاریش ندارم وروزهایی که مهمون دارم بر میدارم میذارم تو کشو....خودشم میدونه...حالا با صدای بلند منو از خواب پروند و دادوبیداد کرد وگرفت خوابید ومن بیخوابی زده به سرم..

حالا همه تعجب میکنن که زربن جون قیافت چرا اینجوریه..خستگی عروسی از تنت چرا هنوز نرفته..بابام جان عروسی که خستگی نداره عروسی خود خود عشق وحاله...اینجور اعصاب خوردیهاس که قیافه را به هم میریزه..

 

شوهرم یه زمینی در یک منطقه متوسط داره که چند ساله میخواد آپارتمان سازی کنه..تا اینکه امسال دید نمیتونه ومیخواد با یکی مشارکت کنه..خوب تا اینجاش خوبه..دیروز که سحر اینا اینجا بودن به افشین گفت من میرم بنگاه تو هم همراه من باش..بهش حق دادم میخواد یه وقت فکر نکن که پیر شده وپسر نداره وبی کس وکاره کلاه سرش بذارن...اینم قبول ..

امروز که داشت میرفت بنگاه به تازه دامادمون گفت نیما تو هم با من بیا....

وتا شب وقت اونو گرفت ...جهنم....فرصت نشد اعتراض نکنم ..ولی فردا با زبون خوش بهش میگم ..عزیزم من دوست ندارم تو در یک کار واحد این دوتا را موازی هم دخالت بدی..یه وقت قضیه انتخابات تکرار نشه..هنوز دود اون از زندگی من ودخترام نرفته..

دبگه نگید نمینویسی در یک شب دوتا پست..همش هم غرغر