بیخوابی
حالا همه تعجب میکنن که زربن جون قیافت چرا اینجوریه..خستگی عروسی از تنت چرا هنوز نرفته..بابام جان عروسی که خستگی نداره عروسی خود خود عشق وحاله...اینجور اعصاب خوردیهاس که قیافه را به هم میریزه..
شوهرم یه زمینی در یک منطقه متوسط داره که چند ساله میخواد آپارتمان سازی کنه..تا اینکه امسال دید نمیتونه ومیخواد با یکی مشارکت کنه..خوب تا اینجاش خوبه..دیروز که سحر اینا اینجا بودن به افشین گفت من میرم بنگاه تو هم همراه من باش..بهش حق دادم میخواد یه وقت فکر نکن که پیر شده وپسر نداره وبی کس وکاره کلاه سرش بذارن...اینم قبول ..
امروز که داشت میرفت بنگاه به تازه دامادمون گفت نیما تو هم با من بیا....
وتا شب وقت اونو گرفت ...جهنم....فرصت نشد اعتراض نکنم ..ولی فردا با زبون خوش بهش میگم ..عزیزم من دوست ندارم تو در یک کار واحد این دوتا را موازی هم دخالت بدی..یه وقت قضیه انتخابات تکرار نشه..هنوز دود اون از زندگی من ودخترام نرفته..
دبگه نگید نمینویسی در یک شب دوتا پست..همش هم غرغر