یک هفته دوست داشتنی
بازم شنبه از راه سید با کلی کار که باید از شنبه شروع بشه....قبلنا فکر میکردم که فقط من اینجوری هستم که همه کارای مهم را باید از شبه شروع کنم .ولی حالا میشنوم خیلیها اینجوری هستن.....بعد از چند وقت که دور وبرم شلوغ بود امروز تو خونه تنهام ومیخوام از خونه بزنم بیرون....قرصمو خورده ام ومنتظرم نیم ساعت بگذره وصبونه بخورم وبرم وتو این فاصله بهتر دیدم یه خبری از خودم بدم..
هفته گذشته به بچه داری گذشت...وای که چقدر م کیف کردم با این کوچولو..ماشالله هزار ماشالله همش میخندید وشیطونی میکرد..مخصوصا که من وایسان تمام وقت کنارش بودیم واصلا یه دیقه هم تنهاش نمیذاشتیم..قکر میکردم تو این سن بیدار شدن شبانه سخت باشه برام که خدارا شکر اونم مشکلی ایجاد نکرد..تمام این مدت برای سلامتی همه بچه ها دعا میکردم واز خدا میخواستم همه بچه هارا در پناه خودش حفظکنه واونایی که در ارزوی داشتن نی نی هستن به آرزو شون برسونه...
از شانس من هفته گذشته چند جا دعوت هم بودم که با کمک مادرم وخواهر عزیزم اونا رو هم حسابشو رسدم..
اولیش شنبه گذشته بود که عروسی دعوت بودیم وشب بود.منوخواهرم خیلی صمیمی هستیم ولی خوب تا حالا نشده شب خونه هم بمونیم.........برای همین بعداز کلی همفکری قرار شد خواهرم بچه را خونه مامانم نگه داره منم بعد از تموم شدن عروسی برم همونجا بخوابم تا بچه زیاد جابجا نشه اداره خواهرم به خونه مامانم نزدیکه وصبح از همونجا رفت اداره...
وقتی ساعت یک نصف شب از عروسی برگشتم ودیدم مامانم وخواهرم منتظرمه هستن.. خدا راشکر کردم .واقعا آدم به کی روش میشه اینقدر زحمت بده اونم بی هیچ منتی....
عروسی مال دختر خاله داماد جدید بود ..یه سالن تنگ ودراز گرفته بودن که اصلا پیست رقص دیده نمیشد وفقط از ردیفهای اول دیده میشد..شامشونه م میز باز بود وکوبیده وجوجه کباب و ماهیچه داشتن ولی نمیدونم غذا کم بود یا فامیلشون گدا بازی در آوردن وبیشتر مهمونا بدون غذا موندن.....البته به لظف پدر دامادمون ما بی غذا نموندیم..چون تو اون شلوغی من یکی که الا نمیتونستم چیزی بکشم..به نظر من اینجور وقتا که میدونن فامیلاشون فرهنگشو ندارن ....اگه یه دونه کوبیده را میاوردن وسر میز سرو میکردن خیلی بهتر بود...خلاصه اون شب تا لنگ شهر خونه مامانمخوابیدم وناهارم همونجا خوردم وبازم مهمونی ..این دفعه هم بچه موند پیش مامانم وایسان...اینبار باغ همسایمون دعوت بودیم..چه باغی...تازگی مد شده اینجا مهمونیهارو تو باغ میگیرن..دیگه از به رخ کشیدن خونه هاشون خسته شدن ونوبت باغه..ولی خدایی مهمونی عالی بود وصابخونه سنگ تمام گذاشته بود وکم از عروسی نداشت حتی دیجی داشتن.ولی من به حساب اینکه باغ هست زیاد رسمی نپوشیده بودم ..زیاد برم مهم نیست ولی همش میگفتن پاشو برقص..نرقصیدم..چون علاوه بر لباس زیاد دل ودماغ هم نداشتم چون یکی از گره های کور همسر جان که فکر میکردیم در حال باز شدنه اونروزگیر کرده بود.....خلاصه از بعداز ظهر اونجابودیم تا ساعت نه ..شام هم داد وراهیمون کرد..
به خواهرم گفته بودم که ایلار موقع رفتنش از من شماره حساب میخواس یه تومن بریزه به حسابم ومنم نارحت شدم وگفتم زشته وقسمش دادم از اینکارا نکنه..اونم میگفت کادو هست وپیمان خودش داده...بعد که دید من زیر بار نمیرم موقع رفتن کارت را داده بود به آیسان که اون واریز کنه .اونم نذاشتم...حالا خواهرم اینو به مادرم گفته بود..اونم که منتظره از هر چیزی ظنزی در بیاره...اینقدر میخندید که نگو ....میگفت منم نگهداشتم به منم یه درصدی میرسه یا میگفت اصلا نمیدیمش....از خواهرم میخواس مرخصی بگیره ودو تایی نکهش دارن ویه ملیونو خودشون بردارن...نمیدونم چجوری میتونه از هر چیزی جوک در بیاره وهرهر بحنده..من این استعدادو ندارم......
دوشنبه عروس خانم دعوتمون کرده بود خونش..اسم مهمونی هم الیاس پارتی بود..البته به نام الیاس وبه کام ما بود ..الیاس فقط یه قاشق اب سوپ خورد بچم..هفت ماهشه .ولی من میترسیدم غذا بدم بهش وفقط شیر وسرلاک میدادم..اونجا هم خیلی بهش خوش گذشت..سه شنبه خونه بودیم وچهارشنبه بازم باغ..اینبار زنداییم دعوت کرده بود....بچه رو هم بردیم..میترسیدم چشم بخوره بچم همش تعجب میکردن از اینکه که این بچه اینقدر راحت مونده پیش من وبهونه مادرشو نمیگیره ..بغل همه میرفت وبه همه میخندید..
فعلا خداحافظ همگی شوهرم زنگ زده برای صبونه میاد خونه..
فردا بحث با مادر شوهر سحر تو عروسی و اختلاف دوتا داماد ومهمونی پاگشای سحرو مینویسم
همشون هم به هم ربط داره ها
کامنتهای پست قبل را هم تا عصر تایید میکنم