بعداز تعطیلات عید یک روز ریتا با حالتی مستاصل پیش من اومد و از وضع درسی پسرش ابراز نگرانی کرد وگفت با اینکه سال تحصیلی داره تموم میشه ،این بچه هیچی بلد نیست منم از اونجایی که زود به هیچی نظر نمیدم ،نظری ندادم.ولی در مدرسه وپیش معلم اول ومدیر مدرسه که خانم  های بسیار باتجربه ای هستن مطرح کردم.هر دونظرشون این بود که یکی دو روز بچه بیاد مدرسه ما ،تا خانم  معلم اول ما نظر بده که این بچه اختلال یاد گیری داه یا باید تکرار پایه بشه..اولش از اینکه بیاد مدرسه دخترانه ابا داشت ..ولی وقتی اومد وحمایت همه مسولان مدرسه (بجز موسس محترم)ومهربانی معلم .تشویقش را دید دیگه عاشق مدرسه ما شد .با من هم میومد ومیرفت دیگه بیشتر احساس خودمونی بودن میکردواین شد که دیگه نرفت مدرسه خودش ودر عرض یک ماه ونیم حسابی راه افتاد و فقط کارنامه از مدرسه خودش صادر شد. وبا  معرفی من  هم با یک مدرسه خوب پسرانه آشنا شد وحالا در کلاس دوم هست..همه این اتفاقا باعث شده این بچه به من  علاقه پیدا کنه ومنم اونو دوست دارم،ولی مادرش باید کمی بیشتر حواسش به بچش باشه.