نمیدونم مردم چطور عاشق مادرشون هستن..مادر من زن خوبیه .برای بچه هاش هم دلسوز هست .ولی من عاشقش نیستم..نه اینکه ازش بدم بیاد یا بی احترامی کنم ولی کاراش رو اعصابمه..مثلا فردا مراسم احیا داریم..ازش خواستیم پختن برنج به عهده اون باشه..از دوروز قبل اومده اینجا بسط نشسته..همه کاراش رو اعصابمه..بیکار میشینه وزل میزنه به ما اعصابم به هم میریزه..بلند میشه کاری بکنه خوشم نمیاد چون کارش مورد پسند نیست..سوالات بی انتهاش هم که تمومی نداره..هزار بار اقلام پذیرایی را پرسیده واینکه به ترتیب کدومش سرو خواهد شد..تا تکون میخوری باید براش توضیح بدی چیکار میکنی ..تا یکی از بچه ها جلوی چشم نباشه باید براش توضیح بدیم که کجاس وچکار میکنه..دونه دونه کارایی که باید انجام بشه برام یاد آوری میکنه..انگار به من اعتماد نداره..ودر پایان اینکه از اینکه چنین افکاری به ذهنم خطور میکنه عذاب وجدان میگیرم..آخه مادر من چه کاریه..فردا موقع پختن برنج میومدی دیگه..

در مورد مشکل پست قبل دوستان خیلی کنج‌کاو شدن وحدسایی زدن حتی دوستی احتمال داده بود که مشکل پوستی بر ام پیش اومده..

مشکل مربوط به روابط دوتا دامادهام هست که قبلا هم کنتاکتی داشتن واینبار حادتر بود..ومن از این ناراحتم که بر روابط دخترام اثر خواهد گذاشت..من بچه هام را خیلی وابسته به هم وصمیمی بار آوردم..وحالا هر دو تا دوماد از ما قهر کردن و خونمون نمیان که چرا او ن یکی دیگرو حسابی توبیخ نکردیم.