۱۲ خرداد تولد سحر بود.هیچ کاری براش نکرده بودن.باباش میگفت یک کیک بگیر وشب بریم خونشون..احساس کردم اینجوری سبک میشیم..چون شوهر اون ننیاد خ نه ما..منم یکی دوبار رفتم و باینکه بی احترامی نکرده ولی سرد بود..تا اینکه امروز به هر زحمتی بود دخترا وخواهرم ومادرم را دعوت کردم بعداز ظهر اومدن ویک کیک گرفتم وتولدی گرفتیم وچند تا عکس گرفتیم وهرکی رود خانه خود..مادر شوهر دختر سومی هم عمل کرده ودخترم مجبور شد زود بره..تو دلم گفتم هر کی باعث این وضع شد خدا ازش نگذره..چه صفایی داشت خونم..
راستی از تولد آیسان هیچی نگفتم..همه چی خیلی خوب بود..بجز دل پر آشوب من..دوستی کامنت داده بود حتما شما دلال یا واسطه هستید اینقدر ریخت وپاش میکنید..ولی زیاد هم ریخت وپاش نبود بیشتر کاراشو خودمون کرده بودیم..حتی تم تولد وتزیین میز تولد ۵۰ نفر مهمون داشتم..غذا هم آش دوغ وکشک بادمجون ودو جور دسر وپاستا الفردو بود که هر کدوم را یکی از دخترا وخواهرم وخودم درست کرده بودیم..به جای دی جی هم یک باند ورقص نور اجاره کردم۸۵ تومن و آیسان خودش آهنگ میذاشت..داماد دومی هم گویا ناراحت بوده که تو این اوضاع بلبشو مادرت چطور تونست تولد بگیره..والا این آیسان اینقدر تو این خونه زحمت من وخواهراش را میکشه واینقدر از این وضع به وجود اومده ناراحت بود که این کمترین کاری بود که میتونستم براش بکنم..
برای رمضان هم قرار داشتیم که افطاری بدیم..ولی خوب دیدیم فامیلا باشن وبیان ببینن دامادها نیست حرف در میارن.
برای همین آیلار گفت یک مجلس زنونه میگیریم خدا را شکر دخترا میتونن بیان..یعنی اگه به شوهراشون باشه شاید اینم نذارن .ولی میدونن این دیگه خط قرمز منه..
این شد که تدارک مراسم احیا را محیا کردیم .هزینش هم آیلار داد..حالا دعوام نکنید مک زیاد به اینجور کارا احساسی ندارم..برای همین فکر میکردم عده کمی میان..ونذاشتم صندلی اجاره کنن..وهمون ۵۰ تا مبل و صندلی خودمون شد..در حالی که ۷۰ نفر دعوت داشتیم..آیلار هم استرس داشت ومیگفت از طرفی میترسم عده زیادتر از دعوت بیان واز طرفی اگه کم بیان هم بد میشه..خدا را شکر درست اندازه دعوت اوندن ومراسمی خوب وعرفانی بر گزار شد..فقط اونجاش که صندلی کم اومد و رفتم صندلیهای خاک گرفته جهازم را از انباری پیدا کردم.انگار گنج پیدا کرده بودم..همسایه پایینی هم خونه نبود..کمی بعد اونم اومد ویک دست هم اون آورد وبرای خودی هاهم پتو انداختم وروزمین نشستن..اون خواهر شوهر جغله که همسایمونه ومثلا با من صمیمی هم سعی داشت تو دل منو خالی کنه وبگه مراسمتون ایراد داشت وهی میگفت باید اینکارو میکردید واون کارو میکردید..در حالی که همه همسایه ها زنگ زدن وتشکروتعریف کردن..ولی اینا یک تشکر هم نمیکنن..
خ اهر شوهر بزرگه هم از شانسش دیسک کمرش را عمل کرده بود ونتونست بیا ولی از همه چی براش فرستادمدیروز رفتم عیادتش البته قبل احیا هم رفته بودم..او نم هیچ نگفت..حتی ظرفایی که توش غذا فرستادن هم پس نمیدن..تو تولد هم خوردن وهم بردن وظرفاش هم نیومره..
چقدر حرف زدم..هفته آینده کلا درگیرم..ب ای همون پرحرفی کردم..آیسان گلی برای مصاحبه دکترا دعوت شده تهران..باباش نمیتونه بیاد مجبورم خودم ببرم..بلیط و هتل اینترنتی گرفتم ولی استرس دارم.آخه من آصلا تهرانو نمیشناسم...از شانس من ترلان جون تو ارومیه اس ولی اصرا داشت ب م خونه ا نا تا عسل جون خو اهرش کمکمون کنه ولی دیگه روم نشد..ماشالله مردم هم عمو دارن بچه های منم دارن..برادر شوهرم یک خونه ۳۰۰ متری در تهران داره..ولی دریغ از یک تعارف..حیف اون همه خدمتی که من بهسون کردم..حتی یه زمانی راننده ادارشون را هم میاورد خونه ما وحق ماموریت را نقدی از اداره میگرفتن..پول غذا وهتل..