خود بیمارانگاری
روز پنجشنبه که همسرم رفت بدرقه مادرش وقتی برگشت گفتم چطوربود مادرت؟ میگه فکر کنم از بیخوابیه (نمیدونم از کجا میگفت اینو)!منم کسر خواب دارم بخوابم چشای منم یه طوریه!واز اول شب گرفت خوابید وجمعه را هم موند خونه وهمش خوابید چند دور هم ماساژ مجانی از ما گرفت وامروز هم مریض احواله بس که به خودش تلقین کرد.جالبه زیاد هم به فکر مادرش نبود.
یا مثلا اگه من بگم سرم درد میکنه زود دستشو میذاره سرش میگه وای من باید برم دکتر
یا وقتی شوهرم عمل بسیار سختی کرده بود وتازه بهوش اومده بود ودرد داشت خواهرش وسط اتاق خم وراست میشد ومیگفت داداش من از توبدترم ببین نمیتونم خم شم بنظرت کی عمل کنم؟
خدا پدرشو بیامرزه شوهرش بهش تذکر دادو گفت نمیبینی برادرت در چه حالیه؟مگه کوتاه میومد!وایضا خاله گرامیشون چند روز بعد .نشون به اون نشون که هیچکدام بعد از سه سال عمل نکرده اند.
یک مورد هم از فامیلای خودم بگم تبعیض نشه دختر عمه من شوهرش مشکل قلبی داسته دکترش رژیم کم نمک میده براش اونوقت دختر عمم خودش کلا نمکو از غذای خودش حذف میکنه بعداز مدتی به حالت نیمه کما میره ونمیدونستن از چیه ودکترا بزحمت کشف میکنن که بخاطر نخوردن نمکه
************ امروز حاجی با مادرش تماس گرفت وجویای احوال شد فرمودن دکترا گفتن چیزیت نیست فقط باید اصلا(باتاکید)ناراحت نشی بعبارتی دیگر عروسها مخصوصا زرین ناراحتت نکنه! 

خدارا شکر حدسم درست بوده ایام تعطیلات هست چند روزی به جاری تهرانی زحمت میده برمیگرده برا رفتن زود بلیط گرفتن برا برگشت پیدا نمیشه
تاريخ : یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۳ | 1:1 | نویسنده : زرین | آر