همانطور که در کامنتها اشاره کردم حاجی فقط یک شب در بیمارستان موند وروز دوم شب ساعت ده تقریبا با حالتی شبیه فرار اومد بیرون..یعنی پرسنل بیمارستان گفتن این موقع شب ترخیص نداریم واینم لباساشو پوشید وگفت من میرم..خلاصه با خواهش وتمناو رضایت شخصی بیمار وهمراه بیمار آوردمش بیرون یکی دوبا خودم پانسمانش کردم ولی دیدم نق میزنه وایراد میگیره یکی دوبار هم بردیم کلینیک..ولی از روز چهارم با جایی آشنا شدیم که از روشهای نوین برای پانسمان استفاده میکردن وکارشون خیلی خوب بود..وبیشتر مریضاشون هم زخمهای دیابت بودن..خلاصه از همون روزهای اول بهبودی سرعت گرفت وچند روز بعدش هم رفت سر کار ..البته با پانسمان‌.

به موازات این حادثه یک مشکل خانوادگی حادی هم پیش اومده که در پست بعدی مفصل مینویسم..

یادتون میاد از بعد عید  همش میگفتم درد بزرگی در سینه دارم وحتی یکی از دوستان فکر کرده بود هوو اومده سرم..

کارم شب وروز گریه بود..به طوری که الان دیگه گریه هم نمیتونم بکنم  فکر کنم چشمه اشکم دیگه خشک شد..

بنا به دلایلی اینجا هم نمیتونستم مشکلم را بنویسم ..

ولی الان دیگه  خواهم نوشت تا شاید از هم فکری وتجربیات شما دوستان بتونم استفاده کنم