بعداز نوشتن پست قبل احساس کردم یواش یواش خوابم میگیره..خوابیدم تا ساعت هشت..ساعت هشت همسر جان بیدارم کردو ازم خواست زخم پاشو با گاز استریل ببندم ..درسته دیگه نیازی به پانسمان نیست .ولی دوست داره روزا روشو بپوشونه..با چشمای نیمه بسته بستمش ویک صبحانه مختصری گذاشتم روی میز ودوباره خوابیدم تا یازده.. وقتی بیدار شدم دیدم دخترا در تدارک ناهارن...پیشنهاد دادم قیمه درست کنن وببریم خونه مامانم بخوریم..اون بیچاره هم غصه مارو میخوره..پیشنهادم با استقبال روبرو شد واز اون طرف هم سحر وبچه هاش اومدنوبه مامانم گفتیم فقط برنج بذاره وسیب زمینی سرخ کنه..من کمی زودتر رفتم وبادمجون وکدو سرخ کردم ..الانم میخوام پاشیم ویک صفایی به خونه مادر جان بدیم.بیچاره همه زندگیش را خاک گرفته..از بس فکر وخیال میکنه..