سلام دوستان.فقط از خیابان براتون پست نذاشته بودم که اونم الان میذارم .ساعت دو به وقت اینجا زلزله شد .به نظر من که زیاد ترسناک نبود.حتی شک داشتم که برم بیرون یا نهکهبا صدای فریاد همسایه های ساختمان وبیرون ساختمان دویدم تو کوچه..قیامتی به پا کردن که نگو.همه تو کوچه بودن.اونایی که بچه مدرسه ای داشتن بیشتر ..داد میزدن گریه میکردن به سرو روشون میزدن ..اول بدو بدو رفتن دنبال بچه ها..بعد کمی که خوداشونو پیدا کردن وسایل پیک نیک برداشتن وهمگی پارک محله..منم تو خونه تنها بودم.دخترم اینا رفتن کاخ توپ کاپی شوهرم هم رفته شهرداری کاری داده..منم اومدم پارک.انگار سیزده بدره..هر لحظه داره شلوغتر میشه.

 

امروز راندوو داشتیم.باید ساعت نه در محله عمرانیه میبودیم.از صبح زود از خونه زدیم بیرون.ولی بازم دیر رسیدیم..اقامت منو دادن .ولی شوهرم باید تاییدیه از شهردای میگرفت وموند برای فردا..ساعت یک برگشتیم خونه ودیدیم سحر اینا تازه میخوان بران بیرون..بچه هاش خیلی شیطونن..دیر میخوابن دیر بیدار میشن.دیر آماده میشن..

دیروز هم رفتن پارک مینیاتوری ..خیلی خوششون اومده بود..

پریروز هم قرار بود برن جاهای تاریخی را ببینن ...بچه ها گفتن ما میمونیم پیش مامانجون وبا هم میریم پارک...منم گفتم تا اینجا اومدن حیفه ساحل نبینن..با تاکسی بردمشون ساحل بویوک چکمجه..برای شنا هوا سرد بود ولی تا تونستن شن بازی کردنوتوساحل سرگرم شدن..بعداز غروب هم در ساحل قدم زدیم وتاب وسرسره اینا داشت با اونا بازی کردن وخوشحال شدم که اینقدر کیف کردن طوری که امروز هم نمیخواستن با پدرومادرشون برن.قرار بود همون تاکسی ساعت ۷ بیاد دنبالمون ..از ساعت شش هم نم نم بارون میومد..ولی تا کسی ساعت ۸ اومد.خدا رو شکر به فکرم رسید قبل اون بچه ها را بردم فست فود وهمونجا منتظر موندیم وسردشون نشد.چیزی که من زیاد بهش برخورد کردم بد قولی آدماس..مثلا همین تاکسی..یا همسایمون خودش در زده ومیگه کمی بعد میام خونتون..ولی تاشب نمیاد و فرداش میگه کار پیش اومد برام.انگار زیاد قباحت نداره..

دیروز دختر سومی باز زنگ زده ومیگه ماما استرداد جهیزیه را چیکارش کنیم..میگم هفته بعد میام مودبانه ازشون میخوام اجازه بدن بریم بیاریم اگه گفتن نه شکایت میکنیم..میگه مامان تو هم دلت خوشه..یکی از فاملاشونو دیدم میگفت خونه رو فروختن وبه زودی اسباب کشی میکنن..اون توصیه میکرد که یهویی با حکم دادگاه برید تا فرصت نکنن به وسایلت آسیب بزنن.گفتم پس با خواهرم برید،بدید دست وکیل..تا اینجاش یک وپونصد برای پرونده عدم تمکین دادیم پنج ملیون برای اجرای مهریه ودو وپونصد برای استرداد مهریه..خدا کنه لااقل زود خلاص بشیم از دستشون..

میخوام برم خونه بخوابم.ولی مردم همچنان دسته دسته دارن میان.

امروز از صبح رو پا هستم.هرقدر هم همه عالم بگن شوهرت خوب کاری کرد اینجا خونه خرید.من بازم راضی نیستم..گیرم که اقامت هم گزفتم به چه کار من میاد .من که نمیخوام در سال بیش از سه ماه اینجا بمونم..

از شرایط اقامت یا سیتیزن (شهروند)بودن پرسیده بودید.منم گفتم اگه پنج سال پشت سر هم اینجا اقامت بگیری وهزینه ها شو بدی میشی شهروند اینجا .ولی امروز فهمیدم که شرطی هم داره واونم اینکه هر سال حداقل سه ماه ساکن اینجا باشی.

حالا در مورد گرفتن اقامت و دوندگیهاش هم چیزی نمیگم..البته مال منو زحمتاشو همسرم میکشه ومن فقط امروز برای مصاحبه رفتم..

اون روز تو کشتی با خانواده ای آشنا شدیم که دختر بزرگشون سال ۵۶ رفته بود وتشکیل خانواده داده بود.هرسال اینجا دریک منطقه خوب مثلا تکسیم خونه مبلهای را برای دوسه هفته اجاره میکنن ومادر وخواهرش وخواهر زاده هاش جمع میشن وحسابی خوش میگذرونن.منم در این حد دوست داشتم.

بعدا نوشت:اون دوستم یادتونه یه بار تو مهمونی خونه ترلان به من تذکر داد که نوشابه نخور ومنم عصبی شدم وتندی کردم.بعدش باباش فوت شد وتو مراسم با هم روبوسی کردیم .ولی هیچکدوم فراموش نکرده بودیم ویخمون باز نمیشد.امروز سراسیمه تو واتس آپ ز زد واحوالپرسی وبعد از زلزله وخسارتش پرسید.گفتم که طوری نشده.گفتداشتم باپسرم حرف میزدم که که یه دفعه زلزله شد واونم فرار کرد.گوشیش هم اینترنت نداره..خیلی نگرانشم.شمارشو گرفتم وزنگ زدم وحرف زدم .گفت تو مترو هستم ودارم میرم دانشگاه.وحالم هم خوبه..منم پیغامشو به مادرش رسوندم وخیالش راحت شد وکلی دعا وثنا..