مدتها بود که از قدیما نمینوشتم.ولی از وقتی پست تولد آیسان را گذاشتم همش خاطرات قدیمی یادم میاد .از خوباش حالم خوب میشه ولی از بداش حالم بد نمیشه .فقط افسوس که اون موقع چرا حرص خوردم وخودمو اذیت کردم..اگه حوصلتون سر نمیره بازم از قدیما بنویسم..

دوسال قبل از دنیا اومدن آیسان ،وقتی سوین چهار ماهه بود دعوای سختی تو خونمون به راه افتاد یه دفعه ای شد وسر هیچی..بعد ها فهمیدم که دست ملکه تو کار بوده..

اصل ماجرا را بعدا میگم ...دو سه روز همش بحث بود تا اینکه همسرم سرما خورد و سر کار نرفت وموند تو خونه..ملکه هم که شصتش خبر دار شده بود زنگ میزنه محل کار پسرش تا بیشتر پرش کنه واونجا از مریضی پسرش خبردار میشه..عصر بود ومن داشتم بچرو شیر میدادم وهمسرم مسکن خورده وخوابیده بود ..در زدن .سحر باز کردودیدم ملکه تو یه دستش هندوانه ویه دستش آش اومده ..سلام منو به زور جواب داد و یه راست رفت آشپز خونه .سبعد سحر وصدا کردو جای بعضی چیزا رو پرسید وآش را گرم کردو رفت پیش پسرش..با اینکه تب داشت وخواب بود،بیدارش کرد وشروع کرد بلند بلند بد گفتن از من.فکر کرده بود حالا که ما با هم دعوا داریم فرصت خوبیه..کمی بعد دخترش هم اومد وهی گفتن وگفتن راستش هم عصبانی بودم وهم ترسیده بودم.‌سه تا سلیطه ومن وسه تا بچه کوچک..

برای اولین بار زنگ زدم مادرم و گفتم میخوام بیام پیشتون .بیایید منو ببرید..اولش قبول نکردن ولی وقتی جدیت منو دیدن قبول کردن..تا اومدن پدر ومادرم هیچی نگفتم ..وقتی اومدن اصلا باورشون نمیشد که سر هیچی اینجوری منو اذیت میکنن.من آماده بودم که بریم..ولی پدرم پرسید چی شده ویه مشت چرت وپرت تحویل دادن.. مثلا میگفتن این مارو تحویل نمیگیره ..دعوت نمیکنه..غذای خوب درست نمیکنه...همش بیرونه با غریبه ها رفت وآمد میکنه و هیمش مهمونه..

بابام از این اراجیف خیلی ناراحت شدوگفت پسر تو همش کارش بیرون شهر یا شهرستان هست وهربار که قرار بوده اینا جایی برن من خودم بردم وخودم آوردمشون..تازه با کدوم غریبه..یکیش روح انگیز بود که بعد از خونه ما یک کوچه بالاتر رفته بودن، یکیش هم کبری، که با هردو هم کوچه بودیم..عوص اینکه از عروستون حمایت کنید وکمک حالش باشید اینارو میگید..یکیش هم جاریم وخواهرش بود که دختر خاله های همسرم هستن. بابا گفت اونا هم فامیل خودتون هستن .زحمت بکشید بگید نیان..

مامانم هم گفت دعوت نمیکنه چیه..شما که همش اینجایید..والا بارها شده من اومدم کمک کردم ورفتم .حالا میشه بگید تو این ده سال شما چه کار برای عروس ونوه ها تون کردید..سه بار زایمان کرده تو هیچکدام نه غذایی آوردی بیمارستان نه به پسرت یاد دادی از بیرون بگیره..دختر من مجبور شده از غذای بیمارستان بخوره..احساس کردم ملکه خیلی خجالت کشید..چون ما تو اون موقع هیچی نگفته بودیم فکر میکرد  حالیمون نیست..خلاصه وقتی حسابی کنف شدن راهشونو کشیدن ورفتن..

ویه دفعه متوجه شدیم از این همه جروبحث ودعوا بیماری وتب همسرم شدت پیدا کرده بود ..بیچاره بابام بردش دکتر براش سرم زدن وتاشب بستری شد وشب آوردنش.ولی اون ظالمها رفتن خونه دخترش  وبعدا سنیدم مهمون داشتن وخوش گذرانده بودن...

حالا باز بریم سر تولد آیسان وبیمارستان..گفتم که آیسان ظهر به دنیا اومد و فرصت نشد قبل از دنیا اومدنش به کسی خبر بدیم.مامانم اولین نفر ز زد به ملکه وکمی بعد با یک ظرف کاچی ویک پارچ شربت بیدمشک اومد عیادتم..کاملا معلوم بود که اون حرف مامانم بهش برخورده.انصافا خیلی چسبید .چون از صبح چیزی نخورده بودم.رفتار ملکه تقریبا خوب بود.با همدیگه اومدیم خونه.اون موقع تو فامیل ما رسم بود موقع زایمان تختخواب  را میاوردیم پذیرایی و ملکه وپسراش ومادرم کمک کردن وجایگاه منو آماده کردن ورفتم خوابیدم.البته دیگه با دو تا بچه کوچکنمیشد زیاد خوابید .وقتی کسی نبود  بلند میشدم وبه مادرم در کارا ی سبک کمک میکردم و وقتی کسی میومد ،زودی میرفتم تو جام..ملکه هم مرتب سر میزد ولی چون خودش ازدواج مجدد کرده بود وخونه وزندگی شلوغی داشت نمیموند..یه روز بعداز ظهر با جاریاومد ودید من مثل تازه عروسا خوابیدم و دور تا دور خونه مهمون هست.خداییش فامیلای منم خیلی با کلاس وآرومن..دوتا دخترای بزرگترم پذیرایی میکردن وسوین هم شیرین زبون وناز ومرتب اینور واونور میرفت..یه دفعه ملکه گفت میخوام برم خونه سوری وفردا ببرم لوله هاشو ببندم..

هیچکش چیزی نگفت .فقط جاری گفت وا چرا؟؟چرا نداره بچه بیشتر از سه تا چه معنی نداره.خدا بیامرزه مادربزرگم رک گفت خودت چرا هفت تا آوردی..با اخم گفت شرایط من فرق داشت..جاری هم اضافه کرد مگه با توئه ..شاید شوهرش دلش پسر بخواد!!

احتمال دادم این سناریو را باهم تنظیم کردن.ولی چیزی نگفتم .ولی خودش پیش فامیلای من ارزش خودش را پایین آورد