پنجشنبه:

پنجشنبه هفته گذشته تصمیم گرفتیم بریم تبریز.قرار بود ۸۸من وسوین بمونیم تا چند روز بعدش که آیسان دفاع داشت ،شرکت کنیم.بعداز ظهر حرکت کردیم وعصر رسیدیم.خدای من چقدر نوه ها ذوق میکنن با دیدنمون وهمچنین من.هر چی غم دنیاس فراموشم میشه.داماد هام هم که واقعا آدمای خوبین  وآدم حس خوبی داره تو خونشون.مخصوصا داماد تبریزی که هر وقت میریم چند وعده میمونیم.

جمعه:

جمعه صبح هوس کردم برم پاساژ گردی ولی حاجی بهونه آورد..گفتم شاه گلی بازم تمایلی نشون نداد..آخرش گفتم عینالی..اونو نه نگفت هم نزدیکتره هم کوه دوست داره..اینبار بچه ها تمایلی نشون ندادن.دیگه خودمون دوتایی با نوه ام رفتیم.جاتون خالی خیلی خوش گذشت.این نوه ام خیلی آروم هست وخیلی خانمه.خوب شد باهامون اومد.یه جورایی بچگی خودم برام تداعی میشه در کنارش.

 

بعداز ناهار حاجی آماده شد که برگرده.ولی دلم نیومد تنها بره..

احساس میکنم همون یه چایی که براش میریزم یا غذایی که جلوش میذارم حالشو خوب میکنه.هر چند هیچوقت به زبون نمیاره.گفتم سوین تو بمون پیش خواهرت وتو دفاییه کنارش باشید وخودم با حاجی بر گشتم.

شنبه.

شنبه صبح سوین خبر داد که در جشنواره الگوهای تدریس در استان مقام برتر را کسب کرده.خیلی خوشحال شدیم هممون.وکلی شادی در کردیم.

یکی از علتهای جدا شدن من از مدرسه که شریکم که دوست وفامیل هم بود این بود که ،حاضر نشد دخترای ۸منو استخدام کنه.ما در اینباره چیزی به مدیر فعلی سوین نگفتیم .ولی خودش حدس زده وگفته بود به خانم فلانی هم خبرو بفرستید.

ولی من مستقیم نفرستادم وگذاشتم اینستا..دخترش دید .ولی دریغ از تبریک یا حرفی..

یکشنبه هم در تنهایی سپری شد ولی حالم به خاطر خبر روز فبلش خوش بود.

دوشنبه بچه ها اصرار داشتن که برم تبریز.ولی بخاطر کرونا با اتوبوس نمیخواستم برم.وسط هفته هم حاجی نمیتونس برسونتم.دیگه گفتم شما برید منم دعاتون میکنم.احساس میکردم آیسانم استرس داشت..در عوض با همسایه پایینی رفتیم باغشون وکلی برگ مو چیدیم و گیلاسهایی که خودم از درخت چیدم.با ماشین من رفتیم ورانندگی خارج شهر خستم میکنه .ولی میارزید خوش گذشت..

سه شنبه.

از صبح دلم پیش آیسان بود.سوین زود زود خبر وعکس میفرستاد وظهر خبر دادن که با نمره عالی تموم شد..خیلی خوشحال شدم.با اینکه میدونستم وضعش خوبه ،از اینکه استرس داشت منم دلشوره گرفته بودم.خدا راشکر .انشالله همه جوونا موفق باشن و بیکاری از مملکتمون ریشه کن بشه.

شبش هم با خواهرم اینا رفتم باغشون.حاجی خسته بود نیومد ولی من شامم موندم ودیر وقت برگشتیم

..دختر بزرگم تا حالا خواهراشو پیش خودش نگه داشته

ومیترسه با اتوبوس بفرسته.بخاطر کرونا.اونا هم از خدا خواسته موندن.انشالله فردا هگی با هم میان

حسابی تنهام..وهمش پای تلفن .وگاهی خیاطی..بعداز عمل چشمام دیگه از خیاطی لذت نمیبرم خسته میشم .همش عینک عوض میکنم.

اینروزا با گلدونام هم سرمو گرم میکنم.

وضعیت کرونا تو استان ما قرمز شده..دختر خاله همسرم وشوهرش ودخترش گرفتن..

دختر شونو خاله اش تو با غ قرنطینه کرده .ولی خودشون بیمارستانن