سلام دوستان گل وبامحبتم.از اینکه همگی در پست قبل طرف منو گرفته بودید وهیچکدام کار خواهرشوهر را تایی نکردید ممنون هستم.راستش این مدل دعوت کردن عوض اینکه باعث بشه حس خوبی در آدم ایجاد بشه که مثلا عروسی دعوتیم ؛باعث شد که استرس بگیریم .یکی میگفت بریم یکی میگفت نریم با بچه بریم تنها بریم...
ولی حرف حاجی یکی بود یا همه یا هیشکی..خلاصه چندروز مونده به جشن شوهر سوری ز زد به حاجی وبعد کلی تعارف واینا گفت که دوتا نوه های بزرگ را بیارید..
ولی حاجی گفت من وخانمم نمیاییم و اونم من ومنی کرد وقطع کرد وبیست وچهار ساعت بعد دوباره ززد که همه بیان..
والا آدم ندید بدید تو این حد ندیده بودم.
بدی کرده باشم نمیسوزم من شش ماه قبل اونارو خانوادگی دعوت کردم .چندین با رفتم سر میزشون وادای احترام کردم..
ولی اون یک بار هم نیومد بگه جاتون خوبه بده..چون ته باغ افتاده بودیم وچیزی دیده نمیشد..
کادو هم هر چی خودش آورده بود دو برابرشو دادم.دخترام هم بیشتر از دوبرابر دخترای اون دادن..
ولی امروز استوری گذاشته که...
جهندم ولش کنیم من که دیگه اصلن اسمشونو نمیارم..
این پست را از استانبول مینویسم..
کلا هفته گذشته هفته شلوغی بود برای من ..یک روز قبل از عروسی مهمون داشتم دوره فامیل را از سر گرفتیم ونفر دوم من بودم..قبل از اونم کلا کار داشتم.جمعه عروسی وشنبه تحلیل عروسی ویکشنبه صبح زود سفر ..
یکی از دوستان در مورد سفر ترکیه کانت خصوصی داشتن
"سلام آذر خانم سوالی داشتم در مورد سفر به ترکیه وان از طریق اورومیه ایا با تور سفر کنیم یا خودمون میتوانیم زمینی با ماشین مسافرت کنیم //////"
از اونجایی که کامنت خصوصی بود همینجا جواب میدم.
اولا من زیاد وارد نیستم .در حد تجربه خودم میگم.
ما معمولا با ماشبن شخصی میاییم تا مرز سرو ومرز را زمینی رد میکنیم ومیریم فرودگاه یوکسکوا که تامرز فاصله کمی داره ۷۰ لیر هم کرایه اش هست وبا هواپیما میریم استانبول.
حالا اگه کسی بخواد بره وان اونم میتونید باز ماشین بگیرید وبرید وسه یا چهار ساعت راه هست.از وان هم پرواز هست .
تورهای زمینی یکی دو روزه هم دارن برای وان از ارومیه.
بازم سوالی داشتید در خدمتم.
پرواز ما ساعت ۱۲ به وقت ترکیه بود.صبح ساعت ۷ داماد کوچکه مارا آورد مرز خدا حفظش کنه عین پسرمونه.از مرز خیلی راحت شدیم.خلوت بود.خیلی وقت اضافه داشتیم .ولی عوضش استرس تداشتیم.
تا برسیم فرودگاه استانبول واز اونجا بریم خونه دیگه شب شد. رسیدیم یک کته وتن ماهی خوردیم وچنان بیهوش شده بودم، که سابقه نداشت...
اول خرداد یکی از دوستای حاجی ماروتورودرواسی قرار داد وکلید خونه راگرفت وگفت پسرم وخانمم یک ماه برن خونه شما.بعد فهمیدیم خانمش برگشته ایران وآقا پسر موندگار شده وگفتن که کارش طول کشیده .حاجی هم گفت به هرحال ما پنجم خونه را لازم دارم..وقت تو فرودگاه یوکسکوا بودیم دیدیم پسره ویس گذاشته که من امشب یک شهر دیگه هستم وکلید دست دوستمه واینم شماره اش..واز فردا چند روز دیگه هم مزاحم شما خواهم شد.ما هم هیچ جواب ندادیم وفردا وپس فردا هم اومد و چقدر فسفر سوزوندیم تا دکش کردیم.
بقیه اشو بعدا مینویسم.
فردا قراره بریم یکی از شهرهای اطراف به اسم چناک قالا..
الان اینجا ساعت ده دیقه به چهاره سه ساعت دیگه باید بیدار بشم