سلااام من از چاناک قالا برگشتم..

یک مسافرت بی برنامه وخسته کننده وپرخرج شاهکار حاجی..الانم اینقدر خسته ومریض احواله که نگو..

البته مسیر خیلی خوب وخوش منظره وعالی بود واگه حاجی اجازه میداد ومیذاشتم اینستا همه حسرتشو داشتن.

برای همینه که میگن قول عکسای زیبای اینستا را نخورید.

هفته گذشته جایی باخانم ۴۵ ساله ای آشنا شدیم که وقتی فهمید حاجی قصد داره اینجا سرمایه گذاری کنه گفت چرا زمین نمیخرید اون سودش بیشتره تو köy (فکر کنم ولایت)ما باغات زیتون هست وسودش ال ومحصولش بل  وآب وهواش فلان دریاش به چه قشنگی ..خلاصه قاپ حاجیرا دزدید..وگفت منو ببر اونجا .

اونم گفت من پولم کجا بود کلی پول بنزینشه..اینم که شیداااا گفت اون با من..بدون اینکه تحقیق کنه یا بپرسه مسافتش چقدره.

جوری گفت که ما فکر کردیم مثلا نیم ساعت تا چاناک قلعه هست وکمی بعد اونم ولایت اینا..بعدش هم یک هتل میگیریم ودو روز تفریح میکنیم ...

انگار مثلا از شهر ما بری شمال وشب بمونی وفرداش برگردی  وسطا هم چند تا شهر را رد بشی..

دیروز عصر رسیدیم ولایتشون اولش مارو برد باغات زیتون .اولا تو اون فاصله دور بهشت هم بود من راضی نبودم بخره واقعا گریه ام گرفته بود..من تو شهر خودمون دوتا درخت تو حیاط داریم نمیتونیم بهش برسیم..درثانی اصلا قشنگ هم نبود .بعد کلی اتلاف وقت مارو برد به یک هتل او لش گفت شبی ۷۰۰لیر .ولی وقتی رسیدیم شد ۱۳۰۰لیر که با چک وچونه ۱۰۰۰ لیر دادیم .دیر وقت هم بود اصلا نشد از امکاناتش استفاده کنیم ..صبح هم بعداز صبحانه حاجی رفت تو استخرو دریا .ولی آبش سرد بود وتا ظهر که گرم بشه وقت برگشتنمون شد وامل خانم اومد دنبالمون..وباز هم همون راه زیبا وطولانی وخوش منظره..که وسطای راه حاجی شروع به لرزیدن کرد.خوب شد پلیور برداشته بودم والانم  با تب ولرز خوابیده..

نمیدونم این مرد کی میخواد عاقل بشه.

اصلا غر نزدم هااا.ولی دلم از این گرفته که دوروزه با امل خانم بگو بخند وهر هر حالا اخم وتخم وتب ولرزش مال من..

میدونید من بارها گفتم که به همسرم  اطمینان کامل دارم وآدم خیانت واینا نیست .ولی یک حس های زنانه ای هست که گاهی آدم حتی به محارم همسرش هم حسادت میکنه .

دیروز اولش به من تعارف کرد که تو بشین جلو ولی قشنگ حس کردم که تعارفه ورفتم عقب نشستمو حاجی نشست جلو کنار امل خانم.اینقدر حرف زدن حرف زدن که مغزم پوکید ورورورور..هشت ساعت راه بودحالا حسادت زنانه رو جهنم!!

اه ..

دیروز باز لباسش مناسب بود .امروز ولی یک تاب  رکابی پوشیده ویک شلوارک.

اینقدرم از خودش ورانندگیش و وجدان کاریش دم زد وحاجی هم درجهت تایید فرمایشات ایشون  همش از پشتکار وتلاشش تعریف میکرد.. وتمجید میکرد.دم به دیقه هم نگه میداشت چایی بخوریم قهوه بخوریم صبونه بخوریم ناهار بخوریم بنزین بزنیم آب بخرم....

البته پر بیراه هم نمیگفت .واقعا زرنگه.ولی به ماچه..

یک تصادف هم از سر گذروندیم .یک مینی بوس آورد از پشت کوبوند به این..کلی هم معطل اون شدیم..

کلا انگار راحتی به من نیومده یه زمانی قوم وخویشاش ..

الانم این سر دنیا سه روز پسر دوستش مزاحممون شد آخر سر بهش گفت برادرزاده خانمم اینجاس و اومده کنکور بده تو برو خونه دوستت تا اون بیاد .

البته اونو بهانه کرده بود وواقعا نمیخواست  . منم از لجش راستی راستی رفتم ودو روز دختر برادر م را آوردم وگردوندم.هرچند اونا هم ارزششو ندارن.یک تشکر زورکی کردن وتمام.

دو روزم که اینجوری گذشت با امل خانم.

بیوگرافی امل هم بگم بخوابم.

امل یک خاتم مطلقه هست که خیلی سال پیش با دوتا بچه  از همسرش جدا شده.به گفته خودش خونه مردم کار کرده یک دوره هم راننده تاکسی بوده تا بچه هاش بزرگ بشن 

الان دفتر معاملات املاک داره با دخترش .دخترش هم یک ازدواج ناموفق داشته وحالا با یکی نامزده وبا اون رفتن آناتالیا.

هم دم از نداری میزنه وهم خوب خرج میکنن .سر در نیاوردم.

از مادر پیرش هم نگهداری میکنه.

یک برادر پنجاه وچند ساله دایم الخمر  هم داست که تو ولایتشون دیدیم .چوپان بود .وخونه وزندگی هم نداشت وتو یک دکه ای شبا میخوابید.اینارو خودش گفت..وهرچی اهالی بدن میخوره