نمیدونم تو این اوضاع کسی حال وحوصله روزمره خوانی داره یا نه !

با این همه خلاصه وار خبری از خودم بدم هم به خاطر گل روی دوستانی که جویای حالم بودن وهم اینکه اینجا مثل دفتر خاطرات هست ۸ برای من .

از آخرین پستم بیش از دوماه میگذره .تو این مدت خوشبختانه اوضاع خونه وخودمون وبچه ها ونوه ها همگی خوبه .همسر یک خونه باغ نزدیک محل کارش خریده وآخر هفته های تابستون میرفتیم وبچه ها ونوه ها خیلی خوششون میومد آخرای شهریور هم همونجا رب درست کردیم وبعدش عرقگیری کردم برای خودم وبچه ها.درسته کار سنگینی هست ولی من از اینکه دور هم بودیم اصلا خسته نمیشدم ..ودرست آخرین روز عرقگیری بود که شنیدیم م.ه.س.ا فوت کرده وآ بعدش هرروز یک خبر ناگوار..

از اینطرف هم کلی مهمون دعوت کرده بودیم برای جشن دندونی نوه کوچولو..نمیدونستیم چیکار کنیم اگه کنسل میکردیم میموند تودلمون .چون برای اینا به خاطر کرونا عروسی درست وحسابی هم نگرفته بودیم ..از طرفی مهمونارو هم از قبل دعوت کرده بودیم ..خلاصه دندونی را هم برگزار کردیم..

چند وقتی بود که من همش وزن کم میکردیم .اولش خوشحال بودم وفکر میکردم به خاطر فعالیت زیاد هست ..ولی بعدش کمی نگران شدم وبعداز جشن فرصت کردم چکاپ کنم ومعلوم شد که قند خونم بازم بالا رفته وفعلا درگیر دکتر ودارو درمان هستم ولی تا حدودی کنترل شده.. به حاجی میگم سر جریان امل خانم حرص خوردم قند خونم از کنترل خارج شد.گردن نمیگیره..

قدیمیهای وبلاگ میدونن من دوستی دارم به نام ترلان که خیلی صمیمی هستیم وساکن تهرانه ویک خونه هم اینجا داره.

یک ماهی میشه که ترلان اومده اینجا .یک عمل جراحی داشت ودوره نقاهتش را میگذرونه ،از طرفی مادرش هم سالمنده وخیلی ناتوان شده و ترلان وخواهرش بهش میرسن وخیلی شرایط براشون سخت شده.تو این مدت هراز گاهی بهشون سر میزنم وکمی حرف میزنیم ولی دلم میخواست برام مقدور بود وبیشتر بهشون میرسیدم.

وقتی تازه از بیمارستان اومده بودیه بار براش سوپ درست کردم وبردم.فکر نمیکردم اونقدر خوشش بیاد که دوروز بعد بگه میشه از اون سوپت بازم برام درست کنی .خوشحال شدم که اینقدر باهام راحت هست.میگفت علاوه بر عطروطعمش یک عشقی بود تو ش..کلی خندیدم ..

امروزم سوپ سفید داشتم وبا خودم گفتم کمی هم برای اونا ببرم .ناهار حاجی را دادم وگفتم حاجی جان ماشین من انگار پنچره ،الان که خیابونا خلوته ببرم درستش کنم.واقعا بودا ولی نگفتم از اونجا هم میرم پیش ترلان.خدا خیرش بده دختر کوچیکه رو اینجور وقتا به باباش میرسه وچای ومیوه اشو روبراه میکنه تا جای خالی منو حس نکنه .

حالا تصمیمم این بود سوپ رو بدم وبرگردم .ولی اصرار کردن لوبیا پلو داریم بشین باهم بخوریم .آیسان هم اس داد بابا خوابیده .منم دیگه موندم وبعداز ظهر یک دوست مشترک داریم معصومه اونم اومد ومن تا عصر موندم .وعصر از طرفی استرس داشتم که به حاجی چی بگم بیخبر گذاشتم رفتم واز طرفی دیر وقت بود و تو ترافیک وبوق بوق گیر کرده بودم ولی خداراشکر بخیر گذشت .وقتی رسیدم آیسان یک شام خوشمزه درست کرده بودوحاجی هم سین جیم نکرد....