نوجوانی 3
قتی مادرم از خواستگاری حرف زد ونظر منفی منو شنید شروع کرد به تعریف کردن از اسماییل ومادرش وکل خانوادشون ....انگار اصلا براش معنی نداشت که من با کسی مشکلی ندارم وفقط تصمیم ازدواج ندارم
شاید اگه خودش یه جوری ردشون میکرد اصلا دیگه او ن به من زنگ نمیزد ولی رفته بود جوری گفته بود که اسماییل به خونه ما رنگ زد واز شانسش مامانم خونه نبود من بودم وصمیمی ترین دوستم که اونم خاطر خواه یکی بود که خیلی دوستش داشت واز ماجرای خواستگاری منم خبر داشت وبا ایما واشاره به من اصرار کرد که حرف بزنم ودلشو نشکنم نمیدونستم چی بگم اولش درس واینجور چیزارو بهونه کردم واینکه من ادمی نیستم که با کسی حرف بزنم واگه اینکاروبکنم نمیتونم توروی خانوادم نگاه کنم(با توجه به طرز فکر مادرم)ولی اون منوقانع کرد که اولا من قصدم ازدواجه ومامانت اینا هم راضی هستن واین راز بین ما دوتا میمونه در مورد درس هم هر قدر میخوای درس بخون من خودم کمکت میکنم اصلا مثل دو تا دوست دانشجو زندگی میکنیم منم با تو ادامه تحصیل میدم ...............
اینفدر گفت وزبون ریخت تا من راضی شدم نمیدونم عاشقش شدم یا انتخابش کردم چون با خودم فکر کردم که اینا بالاخره منو شوهر میدن چه بهتر که کسی باشه که دوستم داره وخانواده ام هم راضی هستن
چندین بار دیگه هم زنگ زدتا منو کامل راضی کرد
یه بار من ازش سوال کردم که ایا از همون موقع باغ تو این فکرا بوده؟ خندید وگفت نه بابا اونموقع که تو بچه بودی چند وقت ییش توخیابون دیدمت وشناختمت و........قبل از اونم مادرم گیر داده بود که باید عروسی کنی ولی هر کسو نشون میدادن به دلم نمینشست دوست داشتم خودم همسر ایندمو انتخاب کنم وچقدر هم خوشحال بود که همه چی داره زود روبراه میشه
اینقدر منو شیفته خودش کرده بود که یادم رفته بود من که اینو از بچگی ندیده ام حالا قیافش چجوریه؟ !یبار خودش گفت نمیخوای منو ببینی که یادم افتاد ای دادوبیداد من اینو هنوز ندیده ام قرار گذاشتیم بیاد سر راهم تومدرسه با کت وشلوار یشمی ویوشه زردتا من بشناسم 
چه هیجانی داشتم.............این تنها شیطنت وماجراجویی من در کودکی ونوجوانیم بود
خوب بود نه خیلی انچنانی ونه بد یک آدم معمولی ونرمال مخصوصا قدش متوسط به بالا بود که من روش حساس بودم بعد از اونم هر روز میومد سرراهم از دور همدیگرو میدیدیم واز کنار هم رد میشدیم وهمینکه میرسیدم خونه زنگ میزد اگه تنها بودم حرف میزدیم واگه نه قطع میکرد
خیالش که از طرف من راحت شد تصمیم گرفت بیان خواستگاری البته اونموقع ها خواستگارا معمولا بدون هماهنگی قبلی میومدن یهویی!!( البته زناشون )بعد اگه مقبول واقع میشد قرار میذاشتن اقازادرو میاوردن
ولی اینا چون اشنا بودن همون بار اول اسماییل وخواهرش اومدن با گل البته .که اونموقع تو شهر ما کار بسیار شیکی بحساب میومد
××××تا اینجارو نوسته بودم که شوهرم سررسیدزود ثبت موقتش کردم ....خواست که باهم بریم برای خرید چیزی ..... اونم کجا محله قدیمیمون همون مسیری که مدرسه میرفتم وماشینو جایی نگه داشت که تقریبا همونجااسماییلو دیده بودم چرا این روزا همه چی یجوری شده!!!!!!درست امروز
×××××××نوشتن این متن خیلی ازم انرژی گرفت چون من این خاطراتو اون زیرا دفنش کرده بودم ونمیخواستم بیاد بیارمشون .........ولی چون شروع کرده بودم نمیخواستم نیمه کاره ولش کنم دوخط مینوشتم و میرفتم ......
تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۳ | 19:16