امروز. صبح زودبیدار شدم .دیدم همه خوابن خواستم یک پست بذارم که گوشی ادا داد .بعد بقیه بیدار شدن ورفتیم دربند وای که من چقدر خوشم اومد. قدیما یکی دوبار اومده بودیم تهران خونه برادر شوهر میگفتیم بریم دربند میپیچوندن ومیگقتنن هیچی ندارهومن مدونستم از بس مادرشوهر بد مارو گفته این نمیخواد به ما خوش بگذره یه بارم. که بردن از. همون. جاایی که ماشینا پارک میکنن برگرداندن..ولی مادر شوهرم که مییرفت حسابی میگردوندن فرحزاد ودربند وهمه جاهای جاهای دیدنی میبردند. اونم میومد پزشو به ما میداد.امروز همش با خودم میگفتم کجایی ملکه خانم که داماد عزیزم داره مارو همه جا میبره و واقعا خوش گذشت بعدش رفتیم تجریش وپاشاز ارک وبازار قایم واز اونجا هم رفتیم پارک ارم وآخر سر پالادیوم.انصافا سفر با جونترا بیشتر خوش میگذره .چقدر ایندوتا پسر با اخلاق وفهمیده هستن
.ولی الان حالم گرفته شد .فکر کنم خودمو چشم زدم یا درمورد ملکه اونجوری فکر کردم انرژی منفی گریبان خودمو گرفت..از شدت ناراحتی حس میکنم که تب دارم وخیس عرقم.
گفتم که مهمون خانم خیلی حرف میزد ولی وطیفه خودم میدونستم به عنوان میزبان حرمت نگه دارم .خوب حرف بزنه هر جا میرفتیم میگفت همییین!!!
من تصورم بیشتر بود باید زودتر میرفتیم باید اول اینو میرفتیم بعد اون
.غذا میخوریم کم میکشه وهمونو با سرعت میخورد وزود میکشید کنار .بدم میاد از این حرکت گاهی سر سفره نمیومد. هر وعده میگفت من اشتها ندارم.غذا نپزیم یا نگیریم .
یا مثلا از روز اول که رسیدیم خونه دخترم از معماری خونه وجزییات ایراد میگرفت. چرا جای کلید پریز درست نیست چرا قفل در اینجوری این تیغه را باید از فلان جا میکشیدن.. وخیلی حرفای دیگه که یادم نمیمونه یا تو بیرون هر چی میبینه توضیح میده اینو ببین اونو ببین. برای همه رهگذرا یک سناریو میگفت ..حالا اینا هیچی اینا ناراحتم نمیکنه با من طوری رفتار میکرد انگار من هیچی بلد نیستم.خودش مدیریت آشپزخونه رو به دست گرفته بود وبه من دستور میداد اینو بذار اونجا فلان کارو بکن بهمان کارو بکن.بازم میگفتم مهمونه.
ودلشو نمیخواستم بشکنم.چون چند سالی هست که با همسرش مشکل داره وجدا زندگی میکنن..
از نطر روانشناسی نمیدونم به اینجور آدما چی میگن شاید بشه گفت کنترلگر ولی چیزی بیشتر از اونه..
حالا شاید بگید تقصیر خودته چرا تعارف کردی.والا راستش خانم خوبیه وتا حالا ازش بدی ندیده بودیم .
یه دوست دارم اونم با من اینجوری رفتار میکنه .اتفاقا اونم از شوهرش جدا شده .یه بار به ترلان گفتم چرا معصومه بامن اینجوریه .همش منو کنترل میکنه .فلان کارو بکن فلان سفر برو اینو بخر اونوبکن اونو نکن.
ترلان گفت علتش اینه تو هیچوقت مثل بقیه از آشپزی وخونه داری وهمسرداری یاخریدهات وسفرهات برای دیگران تعریف نمیکنی..
واما علت ناراحتی امشبم ..روز اول که اومدیم اینجا شام نداشتیم وپسرا به شدت گرسنه بودن .قرار شد کته وتن ماهی درست کنیم .خوب این فوریترین غذای ماست.کته رو میذاریم واونطرفم تن را تو آب میجوشونیم ..این خانم دوساعت سیب زمینی سرخ کرد وگوجه ریخت توش وآخر بدون جوشاندن تن را ریخت توش .من نپسندیدم ولی به روش نیاوردم.امشب هم که شب آخر بود بازم پسرا تن خواستن.خانم گفت من شام نمیخورم شما کمی کته بذار .منم میل نداشتم وکمی کته درست کردم ویک عدد تن ماهی گذاشتم تو آب جوش .وموقع کشیدن پسرش با حالت چندش صورتشو جمع کردوایش ایشی گفت و رفت یک تن ماهی دیگه باز کرد وبدون جوشاندن ریخت تو ماهی تابه وسرخش کرد.منم بهم برخوردو اومدم تو اتاق .نمیدونم چرا زد به سرم واز اینترنت سرچ کردم ومضرات کارشو در آوردم وبردم نشون پسره دادم..دخترم هم پشت من در اومد وگفت من خونه شما هرچی جلوم بذارید میخورم .حتی اگه خوشم نیاد ومیگم دستتون درد نکنه...
خلاصه دلخوری کوچکی پیش اومد.اول از دست خودم ناراحتم .ولی اونم وقتی فهمید من ناراحتم یک کلمه معذرت نخواست .همش گفت ما اینجوری درست میکنیم ...
حالا از این ناراحتم مردا اکثرا منطق ندارن ودامادم با اینکه خیلی پسر خوبیه ولی تو دلش حتما به مادر وبرادرش حق خواهد داد وفکر میکنه ما بهشون بی احترامی کردیم.
وکل زحمت یک هفته بر باد رفت .
جهنم نمیگفتم هم میموند تو دلم.
میدونم اخلاق بدیه ولی همیشه اینجوری هستم زیادی صبوری میکنم وآخر سر یک چیز بیخود کاسه صبرم لبریز میشه