سلام دوستان عزیزم

چشم بر هم زدنی فروردین تموم شد واردیبهشت از نیمه گذشت.بهار فصلی هست که همه دوستش دارن .ولی برای من خیلی زیباتره چون تولد همه بچه هام فصل بهاره.دو تا فروردین یکی اردیبهشت ویکی خرداد.

۱۲ اردیبهشت تولد آیسان بود.قرار گذاشته بودیم عصری خانوما جمع بشیم وجشن بگیریم.یک کاری پیش اومد وکمی دیرتر جمع شدیم بعدش وقت شام شد و دیدیم مادرشوهرش از بیرون کباب گرفته وایسان هم پلو درست کرد.هم من کیک گرفته بود وهم دامادم.عکس گرفتیم ودور هم گفتیم وخندیدیم وحسابی خوش گذشت.

مخصوصا بعداز ماجرای پست قبل اولین بار بود که دور هم بودیم ویخامون آب شد واز خاطرات سفر گفتیم وکدورتهارا شستیم ورفت

چهاردهم هم مهمونی دوره دختر عموم بو

از عید موهامو رنگ نکرده بودم وتصمیم گرفته بودم دیگه رنگ نکنم وبه حالت وسفید باشه .ولی روز مهمونی یه دفعه زد به سرم وبردم هم کوتاه کردم وهم رنگ .از کوتاهی پشیمون نیستم .ولی از رنگ چرااا

احساس میکنم رنگ کردن مداوم باعث کم پشتی موهام شده..

یک زنعمویی دارم که برعکس مامانم خیلی مقتدر وزور گو بود به همه زور میگفت حتی ماها.

مامانم هم خیلی بهش میدان میداد وتاییدش می‌کرد.نه اونا خیلی ثروتمند بودن نه ما کمتر از اونا بودیم .ولی مامانم جوری به ما القا کرده بود که اونا خیلی سرتر از ماها هستن.تازه اگرم هم اونجوری بود بازم دلیل نمیشد که به بقیه امرونهی کنن.

ولی حالا همین زنعمو زمین‌گیر شده ودختراش ازش مراقبت میکنن ویه دونه پسرشون که بیشتر اموال پدرشون را صاحب شده کمک خرجشون نیست و تو خرج ومخارجش موندن.

دختر عموهام خیلی ناراحتن واظهار نارضایتی میکنن . دلم برای زنعمو سوخت.الان خیلی مظلوم شده.

کلا با فامیلهای پدرم خیلی خوبیم .همدرد وغمخو ار هم هستیم.گاهی با خودم میگم من که اینقدر برای فاميل شوهرم خوب بودم چرا یکیشون اینجوری نشدن .همگی حسود وپرمدعا ومتوقع.اینم شانس مایه دیگه .

میخواستم در باره یکی از عمه هام بنویسم ولی طولانی شد در پست بعدی مینویسم.عمه خوشگل ومهربونم روحت شاد