فوت پسر عمه
عمه کوچکم ته تغاری مادر بزرگم بود وهمه فکر وذکر مادربزرگم که بهش ننه میگفتیم فاطمه وبچه هاش بودواین باعث شده بود بقیه عروسا وپسرا حساس بشن روی این مسئله.البته بجز پدر ومادر من.که همیشه هوای فاطمه را داشتن.ننه میگفت من همتونو دوست دارم ولی فاطمه خیلی کوچک بود که یتیم شد ومن اونو به همون چشم میبینم.
خونه عمه فاطمه یک خیابون بالاتر از ما بود وچون کار شوهرش جوری بود که اکثرا در سفر بود زیاد به خونه ما سرمیزد .یا با بچه هاش برای شام وناهار میومد.با مادرم هم خیلی صمیمی ومثل دوتا خواهر بودن.پدرم متولد ۱۳۰۴ بود وعمه ده سال کوچکتر بود .دو تا عمو ی بزرگتر از بابام ویک عمه دیگه هم داشتم کمی بزرگتر از عمه فاطمه.
گفتم که عمه زیاد میومد خونه ما و ما هم گاهی میرفتیم خونشون..عمه دوتا دختر بزرگتر ازمن داشت ویک پسر به اسم حسن که یک سال بزرگتر از من بود .من وداداشم وحسن همبازیهای خوبی بودیم واکثر روزهای کودکیمون باهم گذشت .بعدها برادرم دومی من ودختر سوم عمه به دنیا اومدن واونا هم با هم همبازی شدن .ولی خواهرم بعدها به دنیا اومد وزیاد از عمه خاطره نداره..
خلاصه روزهای کودکی ونوجوانی به سرعت سپری شدن ورسیدیم به نوجوانی و بدون اینکه کسی به ما بگه من وحسن از هم فاصله گرفتیم.البته خیلی نا محسوس.
مثلا تو دور همی ها دور از هم مینشستیم وزیاد با هم حرف نمیزدیم.فقط گهگاهی واونم در مورد درس بود .حسن درسش خوب بود ولی من در سخونتر بودم ونمراتم هم عالی بود.
شوهر عمه ام راننده تریلی بود وسواد چندانی نداشت.ولی خیلی اهل مطالعه بود وخونه شان پراز کتاب ومجله وروزنامه بود .ومن هر وقت میرفتیم خونشون ازش اجازه میگرفتم ومطالعه میکردم .اصلا اجازه لازم نبود همینجوری پخش وپلا بودن.
شوهر عمه هم از این اخلاق من خوشش میومد وتشویق میکرد و وبه بچه هاش میگفت شما چرا مثل این نیستید وبعد به شوخی میگفت آذر هر وقت خانم دکتر شدی این پسر مارو هم ببر پیش خودت منشی باشه وحسن اخماشو میکرد تو هم...
یه روز با دختر اون یکی عمهام که خیلی صمیمی هم بودیم، داشتیم دوتایی حرف میزدیم که نمیدونم صحبت از کجا کشید به عشق وعاشقی ودختر عمه شروع کرد به نصیحت من که مبادا دنبال دوست پسر واینا باشی .تو درست خوبه وبه درست لطمه میخوره.گفتم نه من آرزو م اینه مثل تو برم دانشگاه.اصلا تو فامیل ما مگه داریم از این حرفا..
بعد اون گفت چرا نداریم و اسم چند نفرو آورد که عاشق ومعشوق بودن..
منم یک اخلاقی دارم اینه که وقتی کسی حرفی پیشم گفت سرم هم بره دیگه اون حرف را جایی نمیگم ومتاسفانه با این خیال که طرف هم مثل منه دهن لقی میکنم وخیلی زود چوبشو میخورم..
یه دفعه بدون فکر گفتم حسن هم عاشق دختر همسایشونه اسمش هم فریبا...
گفت از کجا میدونی گفتم از همکلاسیم شنیدم که همسایشونه.خوب شد اسم طرفو نگفتم..حتی دختره گفته بود تمام دیوارهای کوچه نوشته f.h..
نگو دختر عمه رفته همون فاز نصیحت را برای حسن گذاشته وقشنگ منو لو داده..
چند روز بعد همین موقع ها بود و وسط امتحانات و من تو خونه تنها بودم .زنگ در زده شد .از آیفون پرسیدم کیه حسن بود.پرسید زندایی خونس گفتم نه..معمولا اینجور وقتا دیگه تو نمیومد همونجا تو کوچه میموند تا من برم ببینم چه کار داره..ولی از پنجره دیدم اومد تا وسط حیاط.گفت تو به طلعت گفتی من فریبا را دوست دارم ..از خجالت آب شدم .گفتم
ببخشید کار بدی کردم .نباید میگفتم .گفت مهم نیست که کار تو بد بوده یا نه .مهم اینه من فریبا را دوست ندارم ..
دیگه هر تو ضیحی میدادم فقط تکرار میکرد من فریبا را دوست ندارم..منم آخرش گفتم برای منم اونش مهم نیست .فقط میتونم از کار خودم عذر خواهی کنم..
دیگه خد احافظی سردی کردو رفت .
ودیگه بجز سلا م هیچ حرف دیگری بین ما ردوبدل نمیشد.
ودوسال بعد من در میانه امتحانات نهایی برام خواستگار اومد وتیر ماه هم عقد کردم .
وای چشمتون روز بد نبینه بعد عقد ما اون عمه مهربونم هم با ما سرد شد طوری که در همون دوران نامزدی همسرم متوجه موضوع شد وازمن سوال کرد اینا چرا اینجورین .خیلی پررو بوده وبعدش هم گفت چون دختر عمه هنوز ازدواج نکرده حسودی میکنن.من خیلی بهم برخورد ولی چون کم سن بودم نتونستم جوابی پیدا کنم.انگار خودش خییلی تحفه هست..
جالبه مادرم هم همین حدس را میزد.منم که اینقدر درگیر مسائل خاله زنکی شدم اصلا حوصله نداشتم که به این چیزا فکر کنم چرا عمه با من سرده..
یکی دو سال بعد یکی از دوستای صمیمی مادرم میپرسه آخه قبلا با فاطمه خانم خیلی صمیمی بودید الان دیگه نمیبینم ومادرم جریان را میگه ومیگه از اینکه دختر اونا هفت سال بزرگتر از اذره وهنوز ازدواج نکرده ناراحتن..اصلا چه ربطی داره بابا.
اونم میگه نه عزیزم اینطوری نیست..حسن با پسر من دوسته وبهش گفته من آذرو دوست داشتم واز اینکه میدیدم مادرو پدرم هم منتظرن تا درسش تموم بشه وپا پیش بذارن ،دیگه خودم ابراز علاقه نکردم ولی زندایی خانم بدون اینکه به ماخبر بده یا مشورت کنه در خفا و وسط امتحاناهمه کارارو تموم کرد.هممون خیلی ناراحتیم..
یکی دوسال بعد از من دختر عمه هم عروسی کرد وبعد اون حسن هم تو سن کم ازدواج کرد وروابط خانواده ها دوباره از سر گرفته شد ولی هیچوقت مثل سابق نشد .
بعداز ازدواج حسن، وضع مالیشان خیلی عالی شدو پیشرفت کردن ولی دورا دور میشنیدم که تو خونشون زیاد تفاهم ندارن نه با خانمش ونه با پسرش
ومتاسفانه اسفند ماه گذشته بر اثر سکته خیلی ناگهانی از دنیا رفت.
از فوتش همه فامیل تو بهت وشوک بودن خواهر کوچکش منو بغل کردو وگفت همبازی کودکیات رفت .
جالبه یکی دونفر از فامیل هم پرسیدن حسن تورو دوست داشت؟؟
دوستان کامنتهای پست قبل هم تایید شد