اسباب کشی
سلام بر دوستان گلم.
حس های مختلفی را دارم تجربه میکنم.
همزمان خوشحالم خسته ام غمگینم نگرانم .
نمیدونم به کدوم ساز دلم برقصم.
قبلا گفتم که همسر وسواس خرید ملک داره تا پولی دستش میاد ملک میخره چه نیازش باشه چه نباشه.اونم به سلیقه خودش .هرقدر هم بگیم فرقی به حالش نمیکنه .برای همین اصلا باهاش بحث نمیکنم..مثلا دوسال پیش یک خونه در روستایی نزدیک محل کارش خرید. گفتیم خوب اینو میدادی یک باغ میخریدی دیگه.. میگه نه این آب وبرق وگاز داره وبه محل کارم نزدیکه.
یا یک باغ بسیار با صفا خریده که خیلی کم میریم بهش سر بزنیم .چون راهش دوره وامکانات رفاهی نداره خوب پس چرا خریدی طرف بهم قرض داشت ونمبداد. اجبارا اینو برداشتم.
حالا دردم اینا نیستا .همینجوری گفتم..
یک زمانی هم پولی دستش بود ویک آپارتمان در یک منطقه خوب پیش خرید کردولی بنا به دلایلی کارای ساختش زیاد طول کشید وسال گذشته خام تحویل دادن وهمینطور مونده بود.من خیلی دوست دارم اونجا رو. با اینکه همه میگن آدم مگه خونه سه طبقه دوبلکس را ول میکنه میره اونجا ،میگفتم ولی من یه روز میرم.خلاصه دیدم حاجی علاقه ای نداره وپشت گوش میندازه،به داماد کوچکه گفتم با یک کابینت ساز صحبت کن اونجارو کابینت بکنه .بعد من خونه خودمونو میدم اجاره وبا پول پیشش تسویه میکنم.
خدا را شکر حاجی تا دید من کاملا مصمم هستم خودش پا پیش گذاشت و آپارتمان را تکمیل کرد..
ولی بازم دلش به رفتن نبود.تا صحبت اسباب کشی میشد بحث را عوض میکرد.ماشالا استاد پیچوندن هست.
روز جمعه از خواب که بیدار شدم کامنتهای پست قبل را جواب دادم وصبونه را خوردیم وچای دستم بود که با نا امیدی گفتم پس کی بریم آپارتمان؟
حاجی به شدت درگیر پرونده مهمی بود ومشغول رتق وفتق امور بود که یه دفعه گفت به میز من دست نزن هر کار میخوای بکن..
منو میگی زود ز زدم به خاور ی که از قبل شمارشو از دیوار برداشته بودم .وبرای ظهر همونروز وقت داد..
سریع یخچال را از برق کشیدم ووسایلشو که زیاد هم نبود گذاشت یخچال آیسان. آیسان هم بوفه را خالی کرده .یه دور لباس ریختم لباسشویی وظرفشویی را خالی کردم.وبه بچه ها خبر دادم بیان کمک.
بدوبدویی بود که بیا وببین .البته خرده ریز ولباسها را قبلا برده بودم و وسایل آنچنانی نمونده بود.
ساعت یک خاور اومد ووسایل بزرگ را بار کردن وتا اونطرف تخلیه کنن ساعت شد چهار..اصلا باورم نمیشد وخیلی خوشحال بودم.
حاجی اصلا سرشو از پرونده ها بلند نکردوکارگرا خیلی تعجب کرده بودن.فقط یک بار بلند شد وبه داماد سومی گفت بیا سر تلویزیون را بگیر بذاریم زمین.هرقدر گفتم تو کمرت درد میکنه چیکار داری گوش نکرد. خودشو به فنا نده انگار نمیشه .
یک بار هم بعد از تخلیه تو خونه تازه اومد چیزی را جابجا کنه که دیگه اینبار نذاشتم.
خونه تازه با اینکه مساحتش کوچکتر هست ولی راح تره و ویوی قشنگی داره ومنطقه خوش آب وهواست.
البته هنوز شبا برمیگردیم خونه قدیمی وشاید امشب بریم بخوابیم .
خورد خورد هم وسایل جا مونده را میبریم.
حالا میگید غمگینیت برای چیه.
یادتونه چند سال پیش گفته بودم زن داداش اولی مریض بود ومن گاهی دخترشو میآوردم پیش خودم،خوب بعد دوسال مداوا خوب شده بود ولی تازگیا بازم بیماریش عود کرده ..
درست یک سال بعد از بیماری عروس اول ،عروس دوم هم بیمارشد.دیگه من نیومدم اینجا بنویسم .یک عادتی هم دارن خودشونو ممنوع الملاقات میکنن.در این مدت پنج سال که عروس دومی بیمار بود ما نه دیدیمش ونه ز زدیم حالشو پرسیدیم .چون خودش اینجوری خواسته بود وفکر میکرد ما خبر نداریم البته راستش چندان هم خبر نداشتیم .فقط مادرم می فت دیدنشون وظاهرا سر پا بود .تااینکه تابستون گذشته برادرم تو واتس آپ واقعیت را گفت .ولی بازم سپرد که به روی خودمون نیاریم ..دیگه از اون وقت برادرم خبری از حالش میداد ومیگفت روزبروز بدتر میشه.
منم هر روز صبح وعصر اولین خبری که از مادرم میگرفتم حال این دوتا بود. وچقدر ناراحت میشدم وقتی حرفای ناامید کننده میشنیدم.فقط جمعه ز زنزدم به مامانم و میدونستم عروس اولی وقت شیمی درمانی داره ودومی وقت رادیو تراپی وچقدر نگران بودیم همگی.چون نوبتهای قبل بسیار حساسیت داشت اولی به داروها..
اولی رفته بود وخدا راشکر بدنش حساسیت نشون نداده.
ولی دومی نصف شب حالش بود میشه وقبل از رادیو تراپی بستری شده بود.اینومن دیروز صبح فهمیدم.....
دوستان تا اینجا نوشته بودم که داداشم ز زد اولین حرف حال خانومشو پرسیم طبق معمول با گریه گفت خوب نیست ودیگه رفت کما.هردو با صدای بلند گریه کردیم وچون خونه خالی بود صدا تو کل خونه پیچید آیسان شنید واز طبقه پایین اومد پیشم ..هرقدر گفتم بیام پیشت گفت ملاقات ممنوع هست .من به خاطر بچه ها نمیخوام تو خونمون هیچ مراسمی باشه.. وخاطره بد باشه براشون.اگه برید خونه ماما را آماده کنید ممنون میشم ..وای با چه حالی زدم به خواهرم..اونم دادوبیداد کرد و همکاراش جمع شدن دورش وبا چشم گریان رفتیم خونه مامانم و کمی جمع وجور کردیم و مواظب بودیم عروس اولی متوجه نشه وپیش خودش فکر نکنه که ما عین خیالمون نیست..
بعداز ظهر هم رفتیم بیمارستان..خواهراش ودوستان هم ناراحت بودن واز خاطراتاین چندوقت میگفتن از قرار فقط مارو غریبه میدونسته وازمون قایم کرده بود.جهنم کاش هر کاری میکرد ولی اینجوری نمیشد
سال ۷۴ عروس اولی نامزد بود که دومی را نشون کردیم .وعقد دومی وعروسی اولی دوروز پشت سر هم بود.
ونمیدونم چرا امروز همزمان من وخواهرم یاد اون روز افتادیم
حالا مریضی یه مصیبت واینکه دختر یکی یه دونه و وابسته مامانش رفته ترکیه کنکور بده ..نمیدونن اونا چکار کنن.آیا بهش خبر بدن ندن همه گیج ودرمانده هستن..یه دونه پسرش هم فقط پشت در آی سی یو ویا محوطه بیمارستانه..
ببخشید ناراحتتون کردم.
امشب اولین شب هست که تو آپارتمان میخوابیم.
ولی حالم خوش نیست .