تابستان امسال هم با چشم بر هم زدنی تموم شد ویک هفته هم از مه سپری شد . دنیا همینه همه چیز گذراست.

امسال برای ما خوب شروع نشد.مریضی دوتا زنداداشم ها وفوت یکی و وخیم بودن حال اون یکی ودیدن بچه هاشون برامون خیلی دردناک بود.پروانه زنداداشم زنی ساکت وآرام بود وعاشق بچه هاش.زیاد اهل رفت وآمد با فامیل نبود وهمیشه با غریبه ها معاشرت می‌کرد.ما هم دیگه مثل خودشون رفتار میکردیم ولی تو مراسم ،خواهرش همش به من می‌گفت تورو خدا مهسا را تنها نذارید،پروانه گفته دخترمو به زرین بسپارید.ولی مهسا یک بچه درونگراس ،که حتی برادرم سپرده بود بهش تسلیت نگید وپوشش گریه نکنید از پروانه چیزی نگید.حتی اینقدر لفت داد تا چهلم مادرش گذشت وبعد برگشت.

شاید خواست مادرش هم همین بوده. گویا به برادرم کفته بود اگه من نصف شب تموم کردم بچه ها را نترسون یک پتو بکش روم وصبح یواش یواش بگو.

کلا همگی پروانه وخواهراش ومهسا اخلاق خاصی دارن .انگار خیلی دنیا را پوچ میدونن.ما که هلاک شدیم از گریه اونا یه جوربا تعجب نگاهمون میکردن.من حتی الانم هروقت چشمم به مهسا میوفته نمیتونم جلوی گریمو بگیرم. البته زود میرم اتاق دیگه.یه بار که متوجه شده بود از دخترا پرسیده بود عمه چرا گریه میکنه؟بچه ها گفته بودن مثل اینکه بابا مون زیاد حرف میزنه برای اونه.بیچاره بابا..

تابستون یک تولد ویک گود بای پارتی هم با خواهرم براش گرفتیم تو خونه مامانم ولی زیاد با ماجور نیستن .ولیما وظیفه خودمون دونستیم .

نه تشکر کردن نه عکس گذاشتن .نه به موقع اومدن.البته خوب بچه هست وکم سن وسال ازاون انتظاری نیست .برادرم خودش نامهربونه

حالا بگذریم خداراشکر از یک دانشگاه خوب استانبول قبول شد والان با باباش اونجا هستن برای کارای ثبت نام واجاره خونه.از ته دلم آرزو میکنم عاقبت بخیر بشه و مرهمی براین غم بزرگش.