پنجشنبه مهمون دارم .عصر حاجی تو دفتر کارش با وکیل قرار داشت.منم باهاش رفتم تا بعدش برم خریدهامو بکنم .از صحبت‌هایشان فهمیدم که دوماه پیش صد ملیون چک داده به وکیل وحالا ازش مهلت میخواست. اونم میگفت خرجش کردم .

تو ماشین برگشته به من میگه تو صد تومن نداری بدی به من؟

حسابی توپیدم بهش.گفتم هاولا مگه چقدر به من میدی که من این همه هم پس انداز کرده باشم.مگر اینکه خدای نکرده دزد باشم.در ثانی به موقعش حساب وکتاب کن تا اینجوری لنگ نمونی.هر چی دستت میاد تالار درست میکنی ،بنگاه میزنی ،هر هزینه ای میکنی مگه نظر منو میپرسی که حالا قرضتو به من میگی..فکر کنم انتظار داشت مثل قدیما طلا بفروشم بدم..

ولی روش نشد بگه فقط گفت نه منظورم اینه از مامانت یا خواهرت قرض بگیری.گفتم نخیر من نمیتونم .برواز خواهرای خودت بگیر..

بعد یه راست منو برد خونه دختر کوچکه .بعد پیش اونا مظلوم نمایی میکنه که این سفارش منو به این بکنید ،همش منو دعوا میکنه.