ده دوازده روز پیش همسر بازم شروع که من میخوام یکی دوروزه برم ترکیه،گفتم شروع نکن من من نداریم اگه بریم باهم میریم ..

حالا اونم ظاهرا استقبال کرد.

ولی متاسفانه پاسپورت من منقضی شده ورفتم تمدید کنم که پاره ای مشکلات پیش اومده بود وکمی پروسه تمدید طولانی شد ولی امروز موانع رفع شد وفردا میرم برای تمدید وتا پاسپورت بیاد میشه تیر ماه وبه امید خدا دخترم اسباب کشی میکنه و دلم میخواد موقع اسباب کشی من اینجا باشم.برای همین بهش گفتم هروقت خواستی برو من دیگه مانعت نمیشم.والا بذار یه بار بره ببینیم چی میشه.

فعلا که دست نگه داشته.البته نه به خاطر من .بخاطر عید قربان که ترکیه یک هفته بیشتر تعطیل هست..

این روزها با دوستان مدرسه ام میریم پارک وباغ توت وجاهای تفریحی شهر .خیلی خوبه کمی غم وغصه ومشکلات فراموشمون میشه .گاهی دخترامون هم همراهی میکنن که بیشتر خوش میگذره..

هفته گذشته مهمونی دوره خواهرم بود.خواهرم خیلی خوش قلب ومهربونه وهمیشه تو مهمونیهاش از دلو جان مایه میذاره وبه همه خوش میگذره.

فردا هم با دوستاش دوره دارن ومنم دعوت کرده.

امیدوارم اونم به خوبی برگزار بشه.این دوستاشو اولین باره میبینم .تازه همدیگرو پیدا کردن.

راستی خرداد ماه برای من یاد آور تولد دختر دومی هست .دختر خوشگل ومهربون وشیطونم.

روز تولدش اول ماه رمضون بود.همسرم شهرستان بودومن خونه مادرم بودم ودختر بزرگترم چهارده ماهه بود.

بعد از ظهر رفتیم خو نه عموم.کمی درد داشتم ولی به کسی نگفتم.اونجا مامانم وزنعمو وبقیه رفتن جایی مجلس ترحیم ومنو با مادربزرگم تنها گذاشتن..حالا نه به خاطر رعایت حالم ،بلکه تو ماشین جا نشد .

مادربزرگه پرسید روزه ای؟

الکی گفتم آره.انتظار داشتم اعتراض کنه وبگه پا به ماهی وبه زور چیزی بده بخورم .

ولی گفت آفرین آفرین همینظور ادامه بده

ولی نمیدونم چه حسی کرد ،عصر به مامانم گفت منم باشما میام فکر کنم امشب فارغ بشه زرین .

به حرف اون اون یکی مادربزگ‌ را هم گفتیم اومد.

ساعت ده شب یه دفعه درد شدیدی منو گرفت ودختر بزرگم میترسید وگریه میکرد سریع منو سوار ماشین بابام کردن ومادربزگ پدری و دختر کوچولوی اولی وخواهرم موندن خونه وبقیه راهی بیمارستان شدیم.

تا بیمارستا یک ربع راه بود .ولی مادرم یهویی گفت اول بریم دنبال مادرشوهرش ،سر اولی دعوا راه انداخت که زودتر خبرش نکردیم

یا خدا دردها هر آن بیشتر میشدو ده ونیم منو رسوندن بیمارستان ویک ربع بعد یک دختر سفید وچشم درشت ومو طلایی تو بغلم بود.

چون زایمان اولم خیلی سخت وطولانی بود،از خوشحالی نمیدونستم چجوری خدارا شکر کنم.

یادم نیست از اینکه همسرم کنارم نبود چه حسی داشتم..

پرستارها هم بچه را دوره کرده بودن وهمش تعریفش میکردن.یکیش هم اومد دم گوشم وگفت مثل خودت خوشگله.شاید تعارف میکرد ولی حس خوب دادن به دیگران چقدر خو به.بعد چهل سال هنوز یادمه.