سلام دوستان گلم امیدوارم زندگی بر وفق مراد همگی باشه .

همسر برادر بزرگم بعداز تحمل هفت سال بیماری به رحمت خدا رفت .با اینکه حالش خوب نبود ،ولی باورش برامون سخته.پارسال هم اینروزا چهلم اون یکی زنداداش بود.

نمیدونم این چه سرنوشتی بود برای برادرهای من رقم خورد.

دوتا دختر داره۲۴ ساله و۱۴ ساله.

خیلی ناراحتم براشون .طفلی بزرگه چقدر زحمت کشید برای مادرش.چقدر امیدوار بود.

حالا غم وغصه مراسم یک طرف کارشکنی واذیت همسر هم از طرف دیگه فشار روانی بهم میاره.

من تو مراسمات غم وشادی این بشر از جان ودل مایه میذارم ،ولی این تو مراسم ما،همش منو حرص میده.دیر حاضر میشد ،بعضی مراسم نیومد .مشکی نپوشید ...

هیچی نگفتم حتی نپرسیدم چرا نیومدی.

اونجا هم گفتم مریضه نمیتونه .

فردا هم مراسم هفتم هست نمیدونم میاد یا من شب برم خونه مامانم بخوابم ،با اونا برم.نمیدونم شاید حال وروزز منو میبینه میترسه بگم سفرمون را کنسل کن.

آخه برای هفته دیگه بلیط داریم برای استانبول.

راستش هر قدرگفتم بذار دخترمون از تهران بیاد وجابجا بشه بعد با خیال راحت بریم قبول نکرد.

یعنی اینجوری که اولش رفت برای خودش تنهایی بلیط گرفت ومنم دوروز بعدش مجبور شدم بگم منم میام وخداراشکر هنوز جا بود وبلیط گرفتیم .

البته اینا قبل از فوت زم داداشم بودم.

حالا هم مراسممون فردا تموم میشه وپنجشنبه هم میریم سرخاک وتا یک هفته اینا برمیگردیم

خدایا به بزرگیت قسم به همه مریضا شفای عاجل عنایت کن.

روح همه رفتگان هم شاد ودر آرامش ابدی باشه به دور از دررو ورنجهای دنیوی.

یک سوال:

دوستان ماتریکس میدونید چیه؟