پست قبل را دیشب نوشتم.یادم رفته بود عمومی کنم.
بعد نوشتن تا خود صبح گریه کردم وتو خونه راه رفتم. نزدیکای صبح خوابم برد.
وقتی بیدار شدم دیدم رفته وخونه نیست .میدونستم قرار داشت با یکی.
چون شب نخوابیده بودم ،فکر میکردم خیلی دیره.ولی زیادم دیر نیود.حالم هم بهتر شده بود.اصلا به درک بره هر غلطی دلش میخواد بکنه.
صبونه را تنهایی خوردم خونرو جمع وجور کردم واومدم تو سکوت صبونه دادم.ورفتم خوابیدم .اونم خوابید .بعد بازم تو سکوت ناهار خوردیم .دیگه هرگز اسمشو صدا نخواهم کرد.حتی اینجا هم اسمشو میذارم این یا اون یا اوشون
با خودم فکر میکنم ،من میرم شهرم.بچه هامو جمع میکنم دورم وحسابی خوش میگذرونم.اینم همش بشینه حساب وکتاب کنه کدوم بانک سود بیشتری میده یا چقدر از ماتریکس شود خواهد برد..
دیشب به خیلی چیزها فکر میکردم.به طلاق ترک خانه حتی کشتنش به بی آبرو کردنش ....
ولی در هر صورت دیدم این من وبچه ها هستیم که آسیب میبینیم.
باید خود دار باشم وبرم پیش مشاور
گاهی با خودم فکر میکنم کاش ویزا بگیره وبر ه دیدن این دختره وببین طرف مرده،پولاشو وبگیرن وسرشو زیر آب کنن..
گاهی هم میگم نکنه علائم زوال عقل هست..