خیلی پریشان هستم وباز بیخوابی زده به سرم......من هر چی میخوام از این قوم شوهر چیزی ننویسم ..بزور درخواست میکنن که ناسزا بگم براشون......
روز چهارشنبه زندایی همسرم زنگ زد وگفت جواب آزمایشات ملکه را دادن واصلا وضعش خوب نیست...خوب معلومه که چنین خبری متاثر کننده هست چون بیماری ومرگ برای همه هست وکوچک وبزرگ وچوان وپیر نمیشناسه ..ولی وقتی شنیدم سپردن که به من نگن ناراحتیم بیشتر شد.......واینقدر سفارش کرد که مبادا بگی از من شنیدی ...من به شوهرم هم نگفتم........تا اینکه دیروز دلم طاقت نیاورد وزنگ زدم به جاریم که خواهرزاده ملکه اس. واون همه چیرو گفت وسفارش میکرد که بریم دیدنش ...ودیگه امیدی بهش نیست..ارقرار مبتلا به سرطان خون هست وبد خیم.....ولی اون جاری که با شوهرش علیه شوهرم شکایت کردن برده وخونه خودش بستری کرده......حالا اینا همچین آدمی نبودن ها ،ولی برای اینکه ما نتونیم بریم وببینیمش این خود شیرینی را کردن.......وهم اینکه فامیلا بگن به به چه عروسی اینا حتی یک عیادت هم نرفتن ولی اون یکی برده وپرستاری میکنه.......حالا من بازم دلم نیومد وبه جاری بزرگ سپردم به محض اینکه از خونه اونا رفت جای دیگه، خبر بده تا بریم وببینیمش........وبه شوهرم هم اطلاع دادم
امروز همسرم زنگ میزنه به خواهرش وجویای حال مادرش میشه اونم اولش میخواسته چیزی نگه واین بزور از زبونش میکشه که نتیجه چی بوده ...بعد میگه کاش خونه خودش بود وماهم میرفتیم دیدنش.....که سوری دیوونه شروع میکنه به دری وری گفتن که اگه خونه خودش بود مگه زن تو میرفت وپرستاریشو میکرد وخلاصه کلی بد گویی پشت سرمن.......اینم که اصلا بلد نیست جواب درست وحسابی بده واینقدر میگه تا خودش خسته میشه و قطع میکنه.......بیشتر از این حرصم میگیره که نتونسته جواب بده ...از عصر چن بار خواستم جواب حرفاشو با پیغام بدم ولی دیدم ارزششو نداره بخاطر اون خودمو خسته کنم.......فقط محلش نخواهم گذاشت.......
این سوری همون کسی هست که سال به دوازده ماه با مادرش قهر بودوچند بار بهش حرفای زشت وناسزا گفته بوده ......ووقتی میدید من با اخلاقای گند مادرش بازم رابطه ام را با اونا حفظ میکنم منو تحریک میکرد واز حرفایی که مادرش پشت سرم گفته بود میذاش کف دستم ......حالا برامن مادر دوست شده......دوست داشتم چند تا از حرفاشو براش یاداوری کنم.....حتی مهر ماه تو بیمارستان وقتی که شوهرم عمل کرده بود مثلا طرفداری منو کرده بود وبا مادرش بحث کرده بود...بعدا فهمیدم چون مادره تازه با اون یکی دخترش آشتی کرده بود .........این از دستش ناراحت بوده.....ومنتشو سر من میذاش که من بخاطر شما دعوا کردم.......اصلا شوهر من تو اتاق عمله من چه احتیاجی به دعوای تو داشتم که جورا متشنج کردی.........
خلاصه میبینید که اینا تو بیماری هم ول کن نیستندویک ماجرایی پیدا میکنن......دلم میخواس براش بنویسم سوری خانم چرا وقتی چهار سال پیش که داداشت عمل سخت ستون فقرات کرده بود ودوماه تمام بستری بود ومادرت همون هفته اول تو باغ مهمونی بزرگ فامیلی گرفت نگفتی داداشم وخانوادش کوشن .....چرا همین دو ماه پیش که باز داداشت سخت مریض بود وبستری .....واون یکی برادرت تو بند مهمونی خواهر وبرادر گرفت سراغی از ما نگرفتید ؟ولی حالا که مادرت مریض هست زود پرستاریشو وظیفه من میدونی؟
وای خدای من هنوز دو ماه نشده که از عمل شوهرم گذشته واینا از اون روز همش تو بیمارستانها هستن........اول ریتا واون خوب نشده این........ من شادی نمیکنما ونفرینشون هم نکردم ولی دلم بد جور شکست...تو بیمارستان جلو دامادهام منو محل نذاش با اینکه تا دم در رفتم استقبالش....
یه بار هم سالها پیش دل منو شکستن ...مثل اینکه دل مریضدارو شکستن بد جور تاوان داره ......برا همین من مثل خودشون رفتار نمیکنم واین گستاخی خواهر شوهرو بیجواب میذارم
پاییز سال 76 بود ...آیسان من دو سال وخرده ای بود وبا خواهراش ودختر همین عمش بازی میکرد که یهو بچه ها جیغ زدن......آیسان بدون اینکه قبلش تب داشته باشه دچار تشنج شده بود....دیگه چجوری رسوندیم بیمارستان وچه ها کشیدم...بماند ولی چند روز من وبچم تو بیمارستان بودیم واینا یکیشون پاشونو نذاشتن بیمارستان......با اینکه خبر داشتن وهیچ ماجرایی یا شکرابی هم بینمون نبود...خیلی دلم شکست.....همش یاد محبتهایی میفتادم که شوهرم براشون میکرد....بعد از چند روز بستری ومرخصی یه روز قرار گذاشته بودن که با هم بیان تا یک دور همی ومهمونی برا خودشون جور بشه...........
باور کنید به یک سال نکشید که پسر 22 ساله ملکه دچار تشنج شد....اعتراف میکنم که اولین بار که یک هفته بستری شد منم نرفتم عیادتش وکلی گلایه کرده بودن ازم.........ولی بعد که فهمیدم مشکلش جدیه دیگه کینه را گذاشتم کنارو همش کنارشون بودم چون بعد از اون چندین بار هم بستری شد.........
دیروز دخترم گفت چرا تو فکری.....راستش از وضع موجود ناراحتم.......گفتم دارم دنبال یک خاطره خوب از مادربزرگت میگردم تا کمی بیشتر متاثر بشم.........گفت بذار من بگم....یادته چند سال پیش اومدن عید دیدنی وسه تا ده تومنی داد به من وگفت اینو با آیسان نصف کنید......وبعد به تو گفته بود اوا میدونی چی شده من سی تومن دادم به سودا ،به هوای اینکه شصت تومن میدم .آخه فکر کردم سه تا بیست تومنی هست........
میگم این کجاش خوبه....میگه خوب همین که بدهکارمون نکرده خوبه دیگه....................