از همه دوستان عزیزی که خصوصی وعمومی برام نظر گذاشتن وراهکاری دادن بسیار ممنونم.وقتی آدم در بن بستی گیر میکنه دیگه به خودش اطمینانی نداره ونمیدونه چی درسته وچی غلط...ولی اونی که از بیرون به ماجرا نگاه میکنه بهتر وراحتتر نظر میده...از همتون که منو درک میکنید واقعا ممنونم.

بجز ترلان ومادرم ومادر ترلان همه دوستان منو تشویق کردید که بریم عیادت....این سه نفر هم چون از نزدیک دیدن که من از دست اینا چی کشیدم دلشون براش نمیسوزه..وگرنه هر سه تا آدمای رئوفی هستن

آوین جان گفته بود که  به موبایل خواهر شوهرت زنگ بزنید واز طریق اون تماس بگیرید...اون که رفت به لیست سیاه..نمیدونید چه ها به شوهرم گفته بود.ولی فکر کردم برادر شوهرم وحید برای این منظور بهتره.

دیروز سحر اینجا بوداونم اصرار داشت کاری کنم  که لااقل باباش بره...کلا سحر خیلی دل نازکه ..مخصوصا که روزهای آخر بارداریش هست وحساستر شده..میگفت بابا بچه اول اونه وبچه اول یه چیز دیگس وحتما تا حالا دلش میخواد ببیندش.

برای بار چندم پیش سحر رفتم وگفتم سعید زنگ بزن به وحید وفقط بگو اگه مامانم پیش توست بده باهاش حرف بزنم واگه بحث دیگه ای پیش بکشه قطع کن..همش میگفت اونا دوست ندارن منو ببینن واز من مشکلشونو مخفی میکنن..ولی وقتی سحر هم گفت گوشی رو برداشت وزنگ زد...خدارا شکر وحید برخوردش بد نبود..هر چند ناراحت بود...گفت مامانم تو بیمارستانه وشیمی درمانی رو شروع کردن وتا عصر هم طول خواهد کشید..دیگه بهانه ای نداشت حاضر شدورفت وبا اینکه کلی برای عصر کاروبرنامه داشت ولی تا آخر نشسته بود وبعد اینکه سرمش تموم میشه کمک میکنه بشینه تو ماشین وبعد از شون جدا میشه...زن حامد هم اونجا بوده .....فحشش میداد که من دست مادرمو گرفتم بشینه تو ماشین اونم زود اون یکی دستشو گرفت....درحالت عادی این که کار بدی نیست...ولی چون ازش بدش میاد گیر میداد که میخواس خودشیرینی کنه