امروز فهمیدم خونه خواهرم اینا اصطلاح پله دوشماخ(فرش کردن پله)کنایه از خواستگار اومدن هست وهمسر خواهرم هر از گاهی ،وقتی مادرم میاد خونه ما بهش میگه مراسم پله دوشماخ  هست؟

چرا؟خوب درست از زمانی که ما شروع کردیم به قبول خواستگار ،خونمون بنایی بوده وبرای بردن مصالح ورفت وآمد من مجبورم فرش پله ها را جمع کنم .وهر وقت خواستگار میاد موقتا تمیز میکنم وفرش میندازم.

القصه امروز بازم مراسم پله داشتیم وفردا خواستگار میاد.همون که گفته بودم زرگر هست وتقریبا یک ماه پیش اومدن و یک بار جواب رد داده بودم...پریروز دوباره زنگ زد وخواست که اینبار با پسرش بیان....چون دخترم به خواستگار بعدی هم جواب مثبت نداده ،قبول کردم ..البته با اکراه وامروز بازم کوزت وار همگی کار کردیم .

اون یکی خواستگار که مهندس بود ، دوسه بار همو دیدن وتقریبا یک روز در میان حرف میزنن...ولی نه جواب رد میده ونه مثبت.....البته پسره هم  زیاد  اصرار نمیکنه برای گرفتن جواب  وبهش حق میده که فکراشو بکنه .

حتما با خودش میگه عجب خانواده روشنفکری هستن ،که بابای دختر خودش اجازه داده شماره دخترش دست من باشه ولی نمیدونه که اینا همش سیاست زنانه اس وشوهرم فکر میکنه یکبار ملاقات حضوری در دفتر دوستش داشتن ویکبار هم تلفنی حرف زدن.....فکر کنم بیطرف بودن کامل من هم باعث سردر گمی دخترم شده

باید کمک فکری بکنیم براش...

 

کابینتهام داره تموم میشه ونسبتا خوب شده ومنی که دیگه همه اشتیاقم را از دست داده بودم دارم کم کم سر ذوق میام.

سر شب به شوهرم میگم به نجارو کارگرا گفتی فردا تعظیل کنن...میگه نهههههههههههههههه..اتفاقا گفتم زود بیایید.......اینجوری سفارشای منو گوش میده......

چند شب پیش دختر سوری پیغام داده زندایی مساعدی برات زنگ بزنم....منم فکر کردم میخواد در باره کار زشتی که مادرش کرده وتو تلگرام اونهمه بد گویی منو کرده، حرف بزنه ....گفتم نه دامادام اینجان...بعد نوشته برای بیست وسوم میخواستم مهمون دعوتتون کنم.....آخه اینم پرسیدن میخواد؟خوب زنگ بزن دیگه.......وقتی دید من عادی تحویلش گرفتم....زنگ زد خونه ودعوتمون کرد.......اصلا حرفی در باره مادرش نزدم ولی روبرو شدن باهاشون برام خوشایند نیست..........قطع رابطه کامل نمیتونم بکنم.چون بچه هامون همسن هستن ونمیتونن کامل از هم دل بکنن.

مثلا تا چند وقت پیش سعید میگفت یک مسافرت جور کنیم وعید بریم تا در عروسی دختر سوری که در ایام عیده نباشیم.گفتم اگه بخوای من باهات هرجا بگی میام ولی بچه ها میگن دوست داریم تو عروسی  مونا باشیم....اونم کوتاه اومد وقرار گذاشتیم در عروسیها ومهمونیهای بزرگ هم دیگر شرکت کنیم....ولی مواقع دیگه نه.........

آیلا وآیسان هنوز اینجا هستن واحتمالا جمعه خواهند رفت.شاید آیسان بمونه.چون این ترم کلاساش از بعداز ظهر یکشنبه شروع میشه.......