وقتی من برای مدتی طوانی نیستم زیاد نگران نباشید،یا مهمون دارم یا باز مشغول سروکله زدن با عمله وکارگر هستم ..واین بار هر دو ....

اواخر اسفند گفتم که پارکت وکاغذ دیواری هامون مونده وتا عید شاید تموم شدیم ولی نشد....منم زیاد پا فشاری نکردم ...چون ما که این همه وقت معطل شدیم دوست نداشتم آخرش با عجله تموم بشه ..........

و گفتم که دوازده فروردین خونه برادر کوچکم برا عید دیدنی رفتیم وهمونجا قرار سیزده را برای باغ خواهرم گذاشتیم..

مادرم اصرار داشت که برا همه غذا درست کنه ولی نذاشتیم وقرار شد همه خودشون غذا بیارن...اولش قرار شد که همه عدس پلو درس کنن ...ولی زنداداش کوچیکه گفت من دوست دارم زرشک پلو درس کنم...از اونجایی که شوهر ودامادای منم زیاد عدس پلو دوست ندارن گفتم باشه ما دوتا زرشک پلو واون دوتای دیگه عدس پلو........خوش گذشت جای همه خالی ...ولی ماشالا از اونجایی که ما از هر طرف شانس داریم برادم وزنش کمی انرژی منفی دادن ...ولی خوب ما ندید میگیریم...........

آیلار اینا وایسان شب سیزده بدر رفتن تبریزواز صبح شنبه تا آخر هفته خونمون سوت وکور بود وآروم...سودا داره  برا کنکور ارشد آماده میشه وهمش تو اتاقشه...منم  که در حال استراحت بعد تعطیلات بودم وزود زود براتون پست میذاشتم......

شوهرم هرچی به نصابها زنگ میزد جواب نمیدادن تا اینکه آخر هفته موفق شد باهاشون برای هفته آخر فروردین قرار بذاره ....وهمون روز یکی از همسایه ها زنگ زدو گفت با بقیه همسایه ها هماهنگ کردیم میخواهیم پنجشنبه 26ام بیاییم خونتون .......آخه مدتها بود که همسایه هامون قرار بود بیان خونه ما ونمیشد.........برای قبولی دوتا دخترام از دانشگاه قرار بود بیان وقسمت نشد واینبار برای دنیا اومدن نوه ام.......دیگه روم نشد بگم کار طبقه بالا ی ما درحال اتمام هست.......راستش ترسیدم بازم جور نشه وسنگ رو یخ بشم........

میدونستم اگه به شوهرم بگم ،به نصابها بگو یه هفته دیرتر بیان قبول نمیکرد ولی تاکید کردم تا پنجشنبه یا تموم کنن یا یه روز تعطیل کنن....که هیچکدومشو نکردن........

با کمک خواهرم ومادرم ودخترا با هر زحمتی بود بخوبی وخوشی برگزار کردیم مهمونی را.....

همسایه هامون خیلی تشریفاتی هستن وچندین نوع غذا درس میکنن برا عصرانه ....منم دیگه نخواستم کم بیارم و خودم قفقازی وسالاد اولویه  درس کردم ومامانم دلمه برگ مووخواهرم باماکارونی ومرغ وقارچ وسس بشامل غذایی درس کرد که یادم رفت اسمشو بپرسم..سحر هم دسر خرده شیشه ای درس کرده بود وصد البته که کاچی هم بود اونم با روغن حیوانی بسیار اعلا که بسیار مورد پسند واقع شد..ودیگر مخلفات .....

حالا دخترا هی غر میزدن که اینهمه تشریفات برا چی هست واسراف میشه...خودت هم که میگی همسایه هامون زیاد اهل بخور بخور نیستن........

منم میگفتم درسته زیاد نمیخورن..ولی همشون این مدلی هستن ..تازه ما عده امون زیاده ودور که نمیریزم....بعدا میخوریم وجالب بود همونایی که همه جا افاده میدن ومیگن رژِیم هستیم واینا ،حسابی خوردن وچیز زیادی نموند............

ویه چیز جالب دیگه اینکه به هیچ وجه در همسایه های ما من ندیده بودم کسی بچه بیاره واونوقت خونه ما دوتا دوتا آورده بودن ......اونم نه بچه بزرگ که یه جا بشینه ...پسر بچه های شیطون.......

خوب خداراشکر حتما اونا  هم فهمیدن که من قلب  بزرگی دارم

ولی خداییش از شیطنت چیزی کم نذاشتن...نوه های من تنهایی خوبن ولی با بچه های مهمونا دست به دست هم دادن وپدر صاحبخونه را در آوردن........

بدم میاد بچه بره روی تخت بازی کنه ..اونوقت مادرش کنارش ایستاده بود وفقط نگران افتادن بچش بود واصلا به فکر روتختی نازنین من نبود

کمی بعد اومده میگه..بچه ها رفتن رو تردمیل اشکالی نداره؟

ریتا هم اومده بود ...اونم پسرشو آورده بود .......حال مادرشو پرسیدم واونم گفت من درکت میکنم وبهت حق میدم نیایی دیدن مادرم ...چون اون به تو خیلی بدی کرده..

گفتم نیومدن من بخاطر کینه های قدیمی نیست وبخاطر اینه که خواهرت گفته ککه من باعث دعواهای شما هستم وداداشت خودش نمیذاره من بیام........

امروز هم زندایی شوهرم زنگ زد وگفت ملکه خیلی بد حاله وبردنش آی سی یو 

بهش گفتم کاش یکی میومد ومنو هم میبرد دیدن ملکه....بارها شده بود که من یا مادرم یا شوهرم این زنو با دختراش آشتی داده بودیم ولی در این شرایطی که من در بن بست قرار گرفتم ،کسی این کارو برای من نکرد...تا ثابت کنن که من چقدر سنگدل هستم.......

البته اینارو گفتم که شاید زندایی پا پیش بذاره ولی اونم گفت نیا اینا دیوونه هستن..

بعد هم گفت اگه با من کاری داشتی به موبایلم زنگ بزن ،میترسم به خونه زنگ بزنی شوهرم باهات بد حرف بزنه ..چون خیلی پرش کردن......واه واه بره گم شه

دلشوره دارم اگه ملکه طوری بشه...مجبورم برم سر خاک ونمیدونم چه رفتاری با من خواهند داشت.......یا اگه بخوام برم بیمارستان.................

آخرین بار همون 5فروردین در مراسم تشیعع جنازه برادر شوهر سوری دیدمش ...رفتم وسلام دادم وروشو برگردوند...

شوهرم هم هر وقت پیش من بود روشو برمیگردوند......ولی وقتی تنها میرفت دیدنش حسابی تحویلش میگرفت........