گفته بودم که از دست مادر شوهرم عصبیم واز عید فطر هم باهاش حرف نمیزنم حتما فکر میکنید که من عروس خیلی بدیم که بایک زن77 ساله اینجوری بر خورد میکنم .ولی چه کنم که از خودشون یاد گرفنم .دختر خودش 20ساله ازدواج کرده وسرجمع 3سال با مادر شوهر رفت وامد نکرده وتوجیهش هم اینه که میگه وقتی یکی رو اعصاب منه چرا خودمو اذیت کنم.وجالب هم هست که کسی نکوهشش نمیکنه.منم از 3سال پیش از خودشون یاد گرفتم وقتی اذیتم میکنن یه مدت سر سنگین میشم وقیافشونو نمیبینم وتمدید اعصابی میشه البته قدیما از این جراتا نداشتم ولی حالاشوهرم کمی هوامو داره(بعدا میگم علت این تغییر رفتارو)چند روز پیش شوهرم میره دیدن مادرش  .اونم گلایه میکنه که زنت منوتو مهمونی دید محلم نذاشت .اونم گفته به خاطر اینکه شما هم تو مهمونی عید فطر جلوی مهمونا مخصوصا مادر شوهر بچه ها به زن وبچه من کم محلی کردی.مدیونید اگه فکر کنید  شوهرم از اولش اینطوری بوده  .این یک جمله دیگه اوج طرفداریش بوده حقم داره اگه بیشتر از این باشه جنگ جهانی به پا میکنن.حالا قدیما اینم نمیگفت ولی سه سال پیش شوهرم عمل جراحی بسیار سختی داشت وبخاطر تحلیل ستون مهرا ها چندین دیسک در ستون فقراتش گذاشتن عمل بسیار سختی بودوبسیار مراقبت نیاز داشت مادر شوهرم با اینکه  میدید حال پسرش اینقدر بده رفت  تو باغشون مهمونی بزرگی راه انداخت وهمرو دعوت کرد بجز ما .البته ما که نمیتونستیم بریم لااقل بچه های مارو هم دعوت نکرد چون دخترم هم تازه زایمان کرده بود وتو خونه واقعا افسرده شده بود با این حال باباش. منم نمیدونستم به شوهرم برسم یا دخترم  یا بچه نوزادالبته مادرم وخواهرم ودختر دومی کمک حالم بودن ولی خوب از فامیلای شوهرم هم انتظار داشتم دیگه.چون تو روزای خوشی این شوهر من جونش بودو فامیلاش.خلاصه این شد که در روز ای سخت شوهر ما فامیلاشو شناخت.وحالا دیگه زیادسنگشونو به سینه وکمی هوای مارو داره البته این شوهر من اگر کمی ای کیو داشت از همون اول اینارو میشناخت از همون بچگی که تنهاش گذاشتن ولی خوب کینه ای نیس دیگه یه خورده هم گاگوله دیگه چیکار کنیم