خونه تازه
.
.
.این وای ها دوتا معنی میتونه داشته باشه هم میتونه نشانه آه وناله خستگی باشه..هم شادی نشستن در خونه تازه....شما هردوتاشو در نظر بگیرید...راستش من برعکس اونی که خیلی ها از این وبلاگ استنباط کردن زیاد هم زبروزرنگ و کدبانو نیستم...ولی تنبل هم نیستم ها خیلی کار میکنم ..ولی همیشه خدا هم کار نیمه تمام دارم..خودم میدونم این مشکلم علل زیادی داره که در این مقال نمیگنجد(بقول مهران غفوریان).....ولی این اواخر دیگه واقعا همه جی قاراشمیش شده بود...حتی دیگه روم نمیشد اینجا بنویسم ومیخواستم یه وبلاگ دیگه بزنم واسمشو بذارم شلخته بانو واز ملت استمداد بکنم...گاهی فکر میکردم از پیری هست گاهی احساس میکردم افسردگی گرفتم...ولی حالا که به لطف خدا اومدم بالا ووسایلمو چیدم وهمه چی روبراهه وروحیه ام بهتره...اینجا جام بزرگتره وآسایش بیشتری دارم مشکل فقط پله هاس که سعی میکنم زیاد بالا پایین نکنم.علاوه براینکه اینچا طبقه دوم هست خودش هم تقریبا حالت دوبلکس داره.........طبقه اول ما یک دویست متری بود با سه خواب بزرگ...اونوقت طبقه دوم را ما کلا برداشتیم برا آشپزخونه وپذیرایی ویک خواب کوچولو برا مهمان
......یه بهار خواب داریم با راه پله مجزا، که دارای سرویس بهداشتی هم هست که دادیمش به سودا واتاق مهمون هم دادیم به آیسان بشرطی که هر وقت مهمون داشتیم بره پیش خواهرش بخوابه........
دوتا اتاق تو در تو مجزا هم داریم که شبیه این اتاقای زیر شیروانی فیلمای قدیمی هست که شده اتاق خواب خودمون واتاق کار...برخلاف اونی که فکر میکردیم این اتاق خیلی هم دنجه وشبا خنکه....فقط یه ایراد داره که به سرویس بهداشتی دوره..حالا اونم به جهنم ....چون با پشت بوم همسایه همترازه شبا صدای کولرشون اذیت میکنه.چون ما عادت به کولر نداریم وپنجره ها را باز میذاریم...امشب شوهرم اومده پذیرایی خوابیده ومنم از تو آشپزخونه پست میذارم...پنجره ها بازه وهوا بسیار مطبوع...........مبلهام رو هم دادیم روکوبی کنن وتا هفته بعد حاضر میشه..بازم اختلاف نظر داشتیم..شوهرم دوست داشت ساتن وگل منگولی باشه ومن مخمل و تک رنگ دوست داشتم ومعلومه که نظر من شد...
احساس میکنم همه منتظراخبار خواستگاری هستید...هشت خرداد که همزمان با فوت مادر شوهرم خواستگارا اومدن ورفتن..مرتب پیگیر هستن ولی هنوز موقعیت پیش نیومده بیان خونمون...وقرار شده بعداز چهلم مادرشوهرم،که همزمان با عید فطر هست بیان......ولی دختر وپسرحرف میزنن..یه بار قبل ماه رمضان رفتن بیرون...البته به خواسته من بود...چون میخواستم خوب همدیگرو ببینن....فقط با چت وتلفن که نمیشه.....چند روز پیشم دخترم گفت که کاش ماه رمضان نبودوبازم میرفتیم بیرون...گفتم خوب برا افطار قرار بذارین....خودم میبرمت..واینجوری شد که امشب قبل افطار بردمش یه فست فود وخودم اون دور واطراف کمی قدم زدم ویه ساعت بعد برگشتیم خونه. وصد البته دور از چشم باباش وبا عملیات جیمز باندی..خداراشکر بخیر گذشت وموردی پیش نیومد...دفعه قبل براش یه شاخه گل طبیعی داده بود وامشب یک شاخه گل نقره...کلا مثل اینکه از همه چی راضی هستن...
راستش من زیاد در کار ازدواج بچه ها دخالت نمیکنم...نه با اصرار مجبورشون میکنم بله بگن ونه منصرفشون میکنم..همه چی را میذارم به عهده خودشون وخواسته قلبیشون.......شاید بخاطر اینکه خودم در ازدواچم نقش زیادی نداشتم
امروز دوست تازه واردی از من در باره اسماعیل پرسیده بود .......راستش من بعد ازدواج بخاطر اعتقاداتی که داشتم فکر میکردم اگه آدم بعد ازدواج با یکی به کس دیگری اگه فکر کنه گناه کبیره مرتکب شده وسعی میکردم برای همیشه اونو از ذهنم پاک کنم ..حتی اسمش را هم برزبان نمیاوردم..حتی در خلوت خودم....با اینکه در باره همه خواستگارام با شوهرم حرق زده ولی از این یکی هیچ اسمی نمیبردم....واولین بار بعد سی وچند سال در این وبلاگ اسمشو برزبان آوردم .......پارسال هم شوهرم خودش اومدوگفت با دوستم حسین رفته بودیم باغ فامیلشون ..پسر رخساره خانم...گفتم میشناسمش واونم خواستگار من بود ..فهمید که حتما این یکی فرقی با بقیه داشته که من تا حالا اسمی ازش نبرده بودم.یه جورایی شد............اونجوری که میگفت سه تا بچه داره ووضع مالی خوبی هم داره......آخه مادرم بیشتر بخاطر وضع مالیشون بهشون جواب رد داد وهم اینکه از قیاقش ایراد گرفت...الان حتی قیافش هم یادم نیست...
ولی از اینکه بخاطر خواسته ام هیچ تلاشی نکردم وخودمو سپردم به تقدیر ناراحتم....فقط یک تلفن از جانب یکیمون میتونس همه چیرو عوض کنه.......
الان وقتی اسمشو میارم ویا بهش فکر میکنم احساس گناه نمیکنم حتی بعضا از مادرم بخاطر رفتارش گله میکنم ..اینجوری بهتره .........
هر بار لب تابو باز میکنم میخوام از مراسم ترحیم بگم ولی اینقدر حرف دارم که وقت نمیشه