ندارن سطح پایینن و....دیگه جیزی نمیشنیدم گفتم تو که از اولش راضی بودی ........اینقدر بدش اومده بود که تا شب بشه فشارش افتاد و بردنش بیمارستان..مخصوصا وقتی سکوت توام با رضایت منو میدید .... دیگه چیزی نگفتم وفکر میکردم اسماییل میاد وپافشاری میکنه ومن اونموقع حرفامو میزنم فردا صبح باکلی امید رفتم مدرسه وقتی برگشتم دیدم گلی که اورده بودن نیست....ومادرم سرحاله ...گفت بردم گلشونو دادم به خواهرش وگفتم جوابمون منفیه....هیچی نگفتم وگوش بزنگ تلفن بودم......
راستش تا اینجا نوشته بودم (ظهر بود)که دلم بدجوری گرفت ثبت موقت کردم ونشستم یه دل سیر گریه کردم حالا نه برای عشق ناکام ....که از من دیگه گذشته ...برای مظلوم وبی سروزبون بودن خودم واینکه انجایی که باید حرف بزنم لالمونی میگیرم وانتظار دارم همه بفهمن تو دل من چی میگذره .... بعدهم سعید اومد وناهار خوردیم ویک مجلس ترحیمی رفتم وحالاسر حال تر از ظهر ادامه میدم
از کار مادرم زیاد ناراحت نشدم چون مطمئن بودم اسماییل زنگ میزنه ولی روزها منتظر شدم ولی زنگ نزد باخودم فکر کردم حتما اونی که اون دیده من نبودم وحالا پا پس کشیده
اینایی که تعریف کردم کل ماجرا در سه یا چهار ماه اتفاق افتاد یعنی از ابان 58 تا بهمن همان سال تا عید منتظر تلفن بودم ولی بعد از اون سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم ...وبادرس وکنکور خودمو مشغول کن......تا اینکه اردیبهشت سال 59 اعلام کردن که کنکور برگزار نمیشه ا ن ق ل ا ب ف ره ن گ ی.......
بعدسعید اینا اومدن خواستگاری ....تقریبا وسط امتحانای نهایی بود همون وسط امتحانا خواستگاری ومراسم مقدماتی انجام شد وبلا فاصله بعد از اون اوایل تیر عقد کردیم ویک هفته بعد از عقد بود که اسماییل زنگ زد ومن برداشتم نمیدونم چرا ترسیدم......بعداز سلام واحوالپرسی با صدای محزونی گفت اخه چرا اینجوری شد (نمیدونم منظورش جواب رد مامانم بود یا عقد منو شنیده بود )با تندی گغتم حالا زنگ میزنی بعد 6ماه .....گفت خوب تو مامانتو قسم داده بودی ..اونم منوقسم داد تا تموم شدن درست کاری به کارت نداشته باشیم.....جل الخالق یعنی یه زنگ هم نمیتونس بزنه از خودم بپرسه معلوم بود مامانم بدجور دلشو شکسته..ادم هم اینقدر کم رو
دیگه ادمه ندادم وسعی کردم باهاش سرد باشم بدون هیچ توضیحی گفتم دیگه نمیخوام صداتو بشنوم. اصلانم به من زنگ نزن........
حالا که فکرشو میکنم میبینم درسته مادرم کار بدی کرد ولی ما دوتا خودمون هم یه خرده سستی کردیم انسان برای رسیدن به خواستش باید سماجت کنه وپشتکار داشته باشه
وقتی این اتفاقا افتاد خواهرم 6 ساله بود سالها بعد که من این جریانو برای خواهرم تعریف میکردم ...گفتم فقط برای من معماشده که توی اون 6ماه چرا به من زنگ نزد خواهرم خندیدوگفت من یادمه ماما وقتی صبح علی الطلوع گلشونو پس داد گفت زرین پسرتونو نپسندیده...............

برچسبها: کودکی وجوانی