از کاشت مو تا برداشتن سیبیل
شوهر من وقتی اومد خواستگاری من 25 سالش بود ولی موهاش خیلی کم پشت بود وکاملا تابلو بود که تا چند سال دیگه کاملا طاس خواهد شدو همینطور هم شد. والا من با این مسئله مشکلی نداشتم.یعنی اینقدر مسائل دیگری درزندگی دلشتم که دیگه وقتی نمیموند بشینم به این جور چیزا فکر کنم ،ولی برای خودش خیلی آزاردهنده بود که اونم با بالا رفتن سنش دیگه عادت کرد .چند سال پیش مادرش وخواهرش پیشنهاد دادن که سعید چرا نمیری موبکاری ؟من فکر کردم شوخی میکنن گفتم من سعیدمو همینجوری دوست دارم مگه بچه اس که با دوتا داماد بره از این کارا بکنه.واقعا هم مخالف بودم .اینا تا دیدن من مخالفم بیشتر رفتن رومخ سعیدو بالاخره راضیش کردن ورفت ومو کاشت . از اونجایی که مورا از قسمتهای دیگر سر برمیدارن ومیکارن وسعید هم بانک موی چندانی نداشت زیاد فرقی نکرده بود. ولی چون ، همزمان شد با برداشتن سیبیلش قیافش خیلی عوض شد ومردم فکر میکنن که کاشت مو باعث تغییر چهره اش شده.
حالا این برداشتن سیبیل هم داستانی داره.من چندین سال بود که به سعید میگفتم این سیبیلارو بردار ، ولی گوشش بدهکار نبود .تا اینکه همون روزایی که ، تازه موکاشته بود داییش فوت کرد .روزی که دایی فوت کرد ،سعید برای تحویل یک پروژه درشهرستان بود وقرار بود که شب هم درشهرستان بمونه. منم از فرصت استفاده کردم رفتم خونه دوستی. نگو در شهرستان خبر فوت دایی، به سعید رسیده اونم ،کارو نیمه تمام گذاشته وحرکت کرده به طرف شهرمون...به منم زنگ میزده تا این ضایعه اسفبار را خبر بده ومنم طبق معمول گوشیم سایلنت بوده،عصبانی شده بود چه جور.... یه دفعه دیدم کلی میس کال دارم همه از سعید. زود زنگ زدم که ببینم چه خبره .چنان داد میزد که گوشم کر شد ...چرا گوشیتو برنمیداری .گفتم حالا بگو ببینم چی شده!.......داییم مرده من تو راهم دارم میام .....خوب من حالا چیکار باید بکنم؟ توچرا کارو نیمه تمام گذاشتی ؟کارتو میکردی وفردا برا تشیع جنازه میومدی دیگه ..........مگه میشه ؟
خلاصه اومد وشبانه رفتیم خونه دایی وابراز همدردی کردیم وصبح بااندوه فراوان تشیع جنازه وخاکسپاری شدوفرداش مراسم رسمی در مسجد بود که من چشمم به اعلامیه روی میز افتاد که اسامی بستگان نزدیک راخوندم ودیدم اسم سعید تو اعلامیه نیست ! فهمیدم یه آتیشی به پا میکنه..چون قبلا در فوت مادربزرگش هم اینطور شده بود وسعید اعتراض کرده بود...براش اینطور گفته بودن که اگه اسم تو را مینوشتیم برای مردم پدر ت تداعی میشد وچون حالا مادرت شوهر دیگری دارد خوب نیست واینم قانع نشده بودوتوضیح داده بود که دوستان وهمکارای من پس از کجا بدونن که مادربزرگم مرده؟
خلاصه وقت مسجد تموم شد ومن اومدم بیرون وداشتم دنبال سعید میگشتم ،که گفتن سعید همون دقایق اول مسجدرا ترک کردو رفت.همونی که روز اول خودشو اونجوری رسونده بود،حالا مراسم را ترک کرده بود ورفته دنبال کارای روزمره..
تنهایی اومدم خونه ودیدم پیرهن مشکی سعید وسط هال روزمینه.کمی خندم گرفت ولی وقتی عصر اومد ودیدم ریششواز ته زده وسیبیلش هم برداشته دیگه از خنده روده بر شده بودم..........ودیگه سیبیل نذاشت که نذاشت.